۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

از جلوی دادگاه خانواده در میدان ونک که رد شد حواسش به آدمهایی بود که جلوی در بزرگش ایستاده بودند. بیشتر زنهایی بودند که با وکیلهایشان حرف می زدند. مردهایی هم بودند که تکیه داده بودند سیگار دود می کردند.  رفت تو عوالم  ده دوازده سال پیش وقتی روز آخر دادگاه حکم را داد که بروند محضر. تنه محکمی خورد یا زد به عابری که از جلو می آمد. هر دو کلی عذر خواستند از هم.  پهلویش درد گرفت. دردی از داخل. دردی کهنه. درد یک گره کهنه در جایی درون بدن که نمی دانست کجاست و حالا با این تنه دردش بیدار شده بود.  
گره ای که زمانی مثل جوشی در صورت بوده است. جوشی که رفته اما جایش مانده. جایی برآمده که اگر تیغ به آن خورد هنوز خون می آید...

۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

ثانیآ مزخرف نگو !

گفتم: یک هفته قبل برای هم هر کاری می کردیم ولی دیروز وقتی من را گیر کرده در چاله دید رویش را برگرداند و رفت . یعنی ما آدما اینقدر سریع فراموش می کنیم

دکتر گفت : اولآ یادت باشه دوست داشتن بدون احساس مالکیت بی معنیه ... ثانیآ مزخرف نگو ! رهاش کن تا زندگی شو بکنه و عاقبت به خیر بشه. تو آخه چه گلی به سرش می زدی ؟!

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

روز اول یک دوره مزخرف . . .

صدای زنگ ساعت که آمد پهلوهایش  تیر می کشید.  تکان اول را که زیر روتختی خورد  احساس کرد کلیه راستش  داخل بدن مثل یک تکه سنگ این ور و آن ور می شود. نور خاکستری روشن  صبح از لای پرده پنجره پاسیو وقتی از لای پلک های پف کرده او هم گذشت حسابی تیره شد.  انگار توی کاسه چشمهایش چسب اوهو ریخته بودند. چشمانش را بست و  روتختی را  بالای سرش  کشید.   کورمال کورمال زیر روتختی دنبال ریموت کنترل پنکه می گشت.  وقتی همه جا را گشت  و آنرا پیدا نکرد  به سمت راست خوابید و دستش را از زیر روتختی بیرون آورد و روی کف اتاق دست کشید تا بالاخره لمسش کرد. از همانجا بدون آنکه سرش را بیرون بیاورد و نگاه کند پنکه را خاموش کرد.  به همانوری که خوابیده بود زانوی هایش را در شکمش جمع کرد و پا های یخ کرده اش را مالاند.  زنگ ساعت که  جلوی  آینه آنسوی اتاق بود همانطور می زد و او که تازه گرمای مطبوعی در پاها و پهلو هایش جریان پیدا می کرد  اصلآ نمی خواست بلند شود. به این فکر می کرد که اصلا حال رفتن سر کار را ندارد، حوصله هیچکس و هیچ چیز را ندارد و شاید از دیدن خودش جلوی آینه دستشویی عق بزند.... و بالاخره اصلا حوصله بیدار بودن را ندارد. 
پس نیم خیز شد و ریموت پنکه را که هنوز دستش بود پرت کرد سمت ساعت روی میز جلوی آینه. ریموت به  ردیف شیشه های  ادکلن خورد کمانه کرد به آینه خورد و برگشت به مام زیر بغلی که درست پشت ساعت بود خورد و آنرا انداخت روی ساعت. ساعت از روی میز افتاد زمین و چند تا قل خورد تا در پشتش جدا شد و دو باتری قلمی آن درآمدند و بالاخره صدای زنگ قطع شد. یکی از باتری های قلمی کل مسیر زیر تخت را غلتید و با پایه سمت دیگر تخت خورد و ایستاد. دیگر فقط سکوتی بود که با صدای پای کلاغ هایی که روی سقف ایرانیتی پاسیو ورجه وورجه می کردند شکسته می شد...  

۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه

لرز

" آقا! شما باید قدری بیشتر دفت کنین. اگر همینطوری ادامه بدید به پنجاه سال نمی رسین" دکتر این را در حالی می گفت که گوشی معاینه اش را آرام آرام روی پشت او که بدون پیراهن روی تخت معاینه تشسته بود جابجا می کرد پس " خدا نکنه " ریز زن را نشنید.  زن روی صندلی نشسته بود و به چین های شکم مرد خیره بود و نفهمید که مرد دارد با چشمهایش روی سرامیک کف مطب با خودش شطرنج می زند.
دکتر برگشت پشت میزش و دوباره برگه های آزمایش را زیر و رو کرد. بعد عکس ریه را برداشت و بالا نگه داشت و توی نور اتاق نگاه کرد و همانطور پرسید:" شما چند ساله سیگار می کشین؟" مرد همانطور نشسته بود. شانه هایش پایین افتاده بود و از جایش تکان نمی خورد. زن گفت :" از هجده سالگی می کشیده دکتر یعنی بیست و پنج سال!"
مرد لرزی کرد و  نگاهش را از کف اتاق بالا آورد به صورت زن.  زن بلند شد پیراهن مرد را داد تا بپوشد و برگشت سمت میز دکتر و خیره شد به دست دکتر که داشت مثل برق و باد تو دفترچه بیمه مرد می نوشت.

۱۳۹۰ مرداد ۹, یکشنبه

سلام خانوم جون

سلام خانوم جون،
اول به خاله عذرا هم سلام می کنم که می دانم الان این نامه را برایتان می خواند. امیدوارم خوب باشید خاله جان و کسالت عمو عبدی هم مرتفع  شده باشد.

خانوم جون! همه ماجرا را شنیدم.  دیشب که با دختر دایی عذرا تلفنی صحبت می کردم جریان خواستگاری را برایم گفت.  گفت که احترام خانم قمر وزیر چه ها گفته. اینکه گفته :" مگر احمد به جز یک دست کت و شلوار چی داره که من دختر نارپرورده ام را بهش بدم "
خانوم جون، شنیدم خیلی غصه خوردین. دختر دایی گفت برگشتید مثل ابر بهار اشک ریختید. این نامه را دارم برایتان می فرستم که بگویم سر جدتان قسم ناراحتی نکنید. برای من مسئله تمام شده است. راستش از اولش هم آن باری که تهران بودیم و دختر دایی عذرا این ها آخر هفته ما را بردند با خودشان میگون ویلای خانواده قمر وزیر،  من دلم گواهی نمی داد. ولی رفتیم. من هم آمدم. خوب راستش از شیرین، دخترشان  خوشم آمد. به دل می نشست و شیرین بود. ولی خود احترام خانوم اصلا شیرین نبود. خیلی به مال دنیا می نازید.
حالا شما ناراحت شدید از حرفش ولی بینی و بین الله پر بیراه نگفته. ما لقمه هم نیستیم.  من میان قوم آنها وصله ناجورم.  گیرم خود شیرین دختر خوبی است. دختر دایی عذرا هم گفته وقتی احترام خانم آن کلفت ها را بار می کرده اشک در چشم شیرین لبریز بوده. ... اما خوب خودتان همیشه گفنید :" مادر را ببین و دختر را بگیر !"
خلاصه کنم و سرتان را درد نیاورم. مشمول الذنبه اید اگر دیگر برای این قائله مکدر باشید.

اگر از احوالات ما بخواهید ملالی نیست جز دوری شما. این روزها در هوای گرم ایذه خیلی از مایه های آبله در رفت و آمد و گرمای هوا خراب می شوند و مایه کوبی ها راتجدید می کنم. وقتی  بین مدرسه و سپاه بهداشت در حال آمد و شد هستم که هیچ ولی شبها جلوی پنکه زیمنس اهدایی شما خیلی فکر می کنم. 

معلمی را دوست دارم.  کارم دربهداشت را نیز. اما آیا این کار، کار من است؟ این زندگی، زندگی من است ؟  یادتان هست سال قبل پی ماجرای فیروزه دختر شیخ جابر را دیگر نگرفتم. پدرش به من محبت داشت. فیروزه را هم می خواستم ولی دیدم  پا گیر می شو. و دیگر زندگی ام تا آخر عمر همین خواهد بود. 

سرتان را درد نمی آورم. می خواهم برگردم اصفهان درس بخوانم برای ورود به دانشگاه.  امتحانات مدرسه ها که تمام شد می آیم.
راستی خانم جون اگر گذرت به خیاطی آلامد در شیخ بهایی افتاد به آقای ژرژیک سلام برسان بگو آن پارچه فاستونی انگلیسی که نمونه اش را برایم فرستاده از اهواز پیدا کردم یک تاقه برایش می آورم.
دیگر سرتان را دردنمی آورم. 
روی ماهتان را می بوسم.
خدا نگهدارتان.

قربانتان،
احمد رضا،
ایذه.
خرداد 1336

۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

صحنه قتل

 از خونی که اطراف پیکرش روی  سرامیک ریخته بود فکر کردم کارش تمام شده ولی پاهایش به آرامی تکان خوردند.  رفتم بالای سرش و با انبردست ضربه محکم دیگری به جمجمه اش زدم.  پاهایش از حرکت ایستادند. با پایم هلش دادم و کمی جلوتر پرتش کردم. خونی که از سرش آمده بود هم روی سرامیک کش آمد و ردی انداخت. دستمالی آوردم . خون کثیف تیره اش را از روی سرامیک پاک کردم. رد خون را هم همینطور. از سرش گرفتم و بلندش کردم. قبل از اینکه از پنجره بیرون بیاندازمش یکی از شاخک هایش تکان بی رمقی خورد...

۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

مزخرف های رویایی

صورتش را که خاراند ته ریشش صدا داد. سرش را بالا کرد و لبخندی زد به خانم دکتر نگاه کرد. دکتر پرسید:" خب؟ منتظرم!"
او گفت:" فایده نداره. نه وقت شما را تلف کنم و نه وقت خودم رو" و نیم خیز شد.
دکتر گفت:" وقت من رو که بابتش پول میدی. وقت خودت رو هم اگه تلف می شه اصلا برای چی می آی؟"
او همانطور که چسبیده به مبل ایستاده بود گفت:" آخه شروع کنم به گفتن مزخزف پشت مزخرف می آد "
دکتر چیزی روی کاغذ جلویش نوشت و گفت : " نود درصد حرف همه مردم مزخرفاته فقط خودشون نمی دونن...تو جلوتری که خودت می دونی " و خندید.
او هم خندید و آرام دوباره نشست و با انگشت عینکش را روی بینی اش بالا داد و گفت:" خیلی خب! راجع به هر چی که مربوط به گذشتست فکر می کنم غمم می گیره. چه خاطرات خوب چه بد. هر دو تاش. وقتی مرورشون می کنم اشکم در می آد. "
دکتر پرسید:" جنس این غم چیه؟ یعنی اگه بخوای یک اسم روش بذاری چی می گی"
گفت" خب بهش می گن نوستالژی..." دکتر حرفش را قطع کرد که :" چی بهش می گن مهم نیست. تو چه اسمی روش میذاری؟"
دو دستش را روی دسته های صندلی فشار داد و گفت:" از دست دادن! نمی دونم از دست دادن چی ... انگار همیشه گذشته بهتر بوده. رویایی تر بوده و حالا دیگه نیست. " کمی مکث کرد . از پنجره درخت های خیابان ولیعصر را می دید ولی وزن خیرگی نگاه دکتر روی خودش را حس می کرد. ادامه داد:" فرصت! این چیزیه که تو همه گذشته از دست رفته. فرصت برای چی نمی دونم..."
بالا نگاه کرد تا ببیند دکتر چیزی می گوید یا نه. دید او دستش را زیر چانه اش گذاشته لبخند می زند و به او نگاه می کند و خودکارش روی برگ پرونده اش آماده حرکت بعدی است. او هم لبخند زد. دکتر گفت: با فرصت های الانت چی کار می کنی؟ فرصت های زمان حال"
سرش را پایین انداخت و نگاهی به سرامیک کف اتاق انداخت. با نگاهش مسیر طرح شطرنجی آنرا دنبال کرد تا به قرنیز دیوار کنار میز دکتر رسید و از آنجا رفت روی میز. فنجان چایی و بخاری که از رویش بالا می رفت تا جایی که بخار محو می شد. از آنجا نگاهش پرید روی آبی فیروزه ای روسری دکتر که هنوز به او خیره بود. او هم به دکتر خیره شد و گفت:" می ذارمشون کنار تا رویای شن که بعدآ با غمشون حال کنم!"

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

هدیه ای برای سکوت

هوا هنوز گرگ و میش بود که از بلوک زدم بیرون.  وقتی مسیر سنگفرش بین شمشادها  تمام شد و افتادم تو بلوار اصلی گوشهایم یخ کرد. مثل بقیه آنهایی که به سمت ایستگاه سرویس ها می رفتند سرم را توی یقه کاپشنم  فرو کردم. فایده نداشت. کلاه کاپشن را هم کشیدم سرم. پشم داخلش خیلی می چسبید.  سه نفر داشتند جلوتر از من راه می رفتند و هر از گاهی چیزهایی می گفتند. یکی شان را شناختم.  کارمند خدماتی بخش تدارکات بود.  قدم هایم را آهسته تر کردم. حوصله اش را کلآ نداشتم.  خیلی پرچانه بود. آن موفع صبح که اصلا حوصله اش را نداشتم.  همیشه وقتی حرف می زد دائم با دستش به آرنج آدم می زد و می پرسید:" گرفتی ؟"

هتوز به ایستگاه نرسیده دود گازوئیل  اتوبوس های روشن در حال گاز دادن ته حلقم را تلخ  کرد. اتوبوس ها پشت هم صف کشیده بودند و از جلو هر کدام که پر می شد راه می افتاد.  کنار صف اتوبوس ها هم صف پرسنل بود که بترتیب سوار می شدند. از آن سه نفر خوب عقب افتاده بودم و دیدم که سوار اتوبوس جلویی که داشت راه می افتاد شدند. دستهایم را توی جیب کاپشنم فشار می دادم. دست راستم ژتون های ناهار را لمس می کرد و دست چپم کلینکسی را. دستمال آنقدر توی جیب سابیده شده بود که کرکش در آمده بود. تکه کاغذی هم پیچیده بود دورش. خواستم کاغذ را در آورم که نفر عقبی گفت:" سلام وحید! چطوری ؟"  از صدایش شناختم. مهدی بود . هم طبقه ای مان بود در بلوک و در کارخانه هم  تا همین چند وقت پیش هر دو تو یک خط کار می کردیم. دست دادم و من هم احوالپرسی کردم و پرسیدم :" راضی هستی از بخش جدید ؟ "  همانطور که با صف قدری جلوتر رفتیم گفت :" خب من بچه هاشو  هنوز خوب نمی شناسم اما فکر کنم بد آدمایی نباشن....ولی خب از دست بوی رنگ راحت شدم. دیگه سینه ام جواب نمی داد"  همانطور که داشتیم سوار می شدیم جواب دادم :" آره وضع سینه ات افتضاح بود. خوب شد برات رفتی. از دست هر چی رنگ و تینر و فسفاته راحت شدی "
وقتی کنار هم نشستیم گفت: " راستی ! خانومت چطوره؟ بهتره؟"
پایین را نگاه می کردم وقتی جواب دادم:" همونطوره ! نه حرف می زنه ! نه تکون می خوره! مادرش از شهرستان اومده پیشمون...نگهداری می کنه ازش"
بلافاصله گفت:" دکترا چی می گن؟"
گفتم:" چی دارن بگن؟ ام اس دیگه"
گفت:" توکل بخدا"
از نگهبانی که رد شدیم دیدم بالاخره تابلوی فلزی مجتمع را دوباره رنگ کرده بودند.  " خانه های سازمانی " را به سیاه نوشته بودند که هنوز  به نظر خیس می آمد و  اسم کارخانه را به قرمز.
بالاخره دستم را از جیبم در آوردم. کاغذ و دستمال کلینکس  با هم آمدند بیرون.  دستمال را ول دادم کف اتوبوس و کاغذ را دیدم.  تکه کاغذی بود که از زمستان پارسال تو جیب مانده بود. روش نوشته بودم :" هفده دی کادو یادت نره"
سریع پرسیدم: "امروز چندم ماهه؟"
گفت:" شانزدهم...چطور؟"
گفتم " هیچی..همینطوری!"
و از پنجره به بیرون نگاه کردم.  توی خیابان بیرونی مجتمع از بالای دیوار و  نرده ها بلوکمان از دور  پیدا بود.  نگاهم سه طبقه رفت بالا و روی چراغ واحد چهارم از دست راست ایستاد.  اتو بوس جلو می رفت و چراغ با خود بلوک عقب می رفت. نم نم برف گرفت.

۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

کفش های لنگه به لنگه دنیا

همانطور که از پنجره کوچه را می دید گفت: "مامان! نمی شد حالا به صد و ده زنگ نمی زدی ؟!"
مادر از  آشپزخانه در حالی که ماکارونی ها را از قابلمه توی آبکش می ریخت بلند گفت:" چی می گی مادر ؟! نمی شنوم"
دختر از جلوی پنجره آمد کنار رفت سیب سبزی را از توی سبد کانتر آشپزخانه برداشت و  گاز زد. همانطور که مجله روی کانتر را ورق می زد با دهن پر  گفت :"  می گم یه جورایی دلم براش سوخت. کاشکی زنگ نمی زدیم پلیس..."
مادر آبکش را توی سینک می چرخاند. سرش را عقب گرفته بود که بخار به صورتش نخورد. گفت :" یه دقیقه صب کن"
بعد دو سه تکه نان لواش را ته قابلمه گذاشت که توی روغن جلز ولز کرد. ماکارونی ها را از توی آبکش ریخت توی قابلمه . دمکنی را گذاشت روی آن که دختر آمد و یک دستش سیب گاز زده بود و با دست دیگر از کنار گاز، شعله پخش کن را برداشت. مادر هم  قابلمه را از دسته هایش گرفت و بلند کرد تا دختر آنرا زیرش بگذارد. بعد گفت:" ببین مادر جون! ما تو این محل آبرو داریم. منم نمی خواستم بدیمش دست مامور ولی دیگه شورش رو در آورد"   بعد لیوان دسته داری برداشت و از قوری روی گاز چایی ریخت و گفت:" بریزم برات؟" دختر گفت :" نه" مادر قند بزرگی از توی قندان روی کانتر برداشت گذاشت دهانش و رفت و چای به دست ایستاد جلوی پنجره. جرعه ای چای داغ سر کشید که دهانش سوخت. همانطور که قند خیس خورده را توی دهانش می جوید و گفت :" خودت می دونی که من این رو صد مرتبه بهتر از اون پسره قبول دارم. بابا این آدم حسابیه..این کاراش هم از سر دوست داشتن زیادیه... ولی خب ..."
دختر موبایلش زنگ خورد. اسم را که روی صفحه موبایل دید سریع رفت اتاقش و نشنید که مادرش  آهی کشید. مادر از جلوی پنجره آمد کنار و رفت وسط اتاق که صدای بلند دختر را شنید. نزدیک تر به راهروی اتاق خواب ها شد و گوش هایش را تیز کرد و  صدای جر و بحث دخترش  که با موبایل حرف می زد را شنید. سری تکان داد و گفت:"همه چیزای این دنیا بر عکسه"..
صدای زنگ اف اف آمد.  دختر که جلوی دهنی موبایل را گرفته بود آمد به هال و پرسید :" کیه مامان؟"
مادر که صفحه آیفون تصویری را می دید گفت:" آقای تهرانچیه...غلط نکنم اومده وساطت که شکایتمون رو پس بگیریم"

۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

نقطه. سر خط

وارد اتاق که شد سلام کرد و دکتر هم جواب داد و همانطور که برگه پرونده او را می خواند خیلی کش دار  گفت :" خب!!!" و بلافاصله ادامه داد:" اینبار آقای کهندل ما چطوره ؟"
او لبخند بی رمقی زد و گفت:" خدا رو شکر "
دکتر پرسید:"  داروهاتون خوردی؟ اوضاع چطوره ؟"
او جواب داد:" بله همه رو خوردم. فکر کنم خوبم"
دکتر گفت:" خوبه ! پس اون حالت پرخاشگری و عصبانیتو دیگه ندارین"
او گفت:" بله دیکه ندارم"
دکتر پرسید :" مشکل دیگه ای هم ندارین؟"
او همانطور که به کف اناق خیره شده بود گفت:" نه خیلی...فقط دلهره، بی انگیزگی و سستی، شبا خوب نمی خوابم.....آهان ضمنآ گاهی همینجوری با خودم حرف می زنم...البته داروها موثر بوده چون  با خودم که تنها هستم دیگه بلند بلند فحش های رکیک نمی دم... ولی حرف می زنم، خودم هم جواب می دم..." به بالا که نگاه کرد دید دکتر از بالای عینک دو دیدش به او خیره شده. دست و پاشو گم کرد و گفت : دکتر! اینا نشونه بدیه ؟!"
دکتر خیلی خونسرد گفت:" نه اصلا...." بعد سرش را انداخت پایین و شروع کرد به توشتن و گفت:" داروتونو عوض می کنم."

۱۳۹۰ تیر ۷, سه‌شنبه

لنگه کفش

دوباره به چپ غلت زد. پاهایش بیرون ماند. پتو را جابجا کرد. از همانجا درازکش نگاهی به ساعت رومیزی روی میز آینه کرد. عقربه های شب نما در تا ریکی مجض اتاق ساعت سه و ده دقیقه صبح را نشان می دادند. چشمهایس را بهم فشرد. کارهایی که فردا باید می کرد مثل فیلمی از جلوی چشمانش می گذشت. خواست خود را غرق آن تصاویر کند اما صدای راه افتادن موتور یخچال حواسش را پرت کرد. دوباره چرخید به راست. دستش از لبه تخت آوبزان مانده بود و انگشتانش سردی سرامیک کف اتاق را حس می کردند. چشمانش دیوار را دنبال کردند و رفتند بالا تا رسیدند به مرز دیوار و سقف. بلند شد نشست لب تخت. با پاهایش روی زمین ضرب گرفته بود. احساس کرد چیزی پشت گردنش راه می رود. با دست پشت گردنش را سریع دست کشید. چیزی نبود. رو فرشی هایش را پایش کرد و راه افتاد. پیچید تو آشپزخانه. لیوان آبی سر کشید و  پایش را محکم روی سوسکی کوبید که کف آشپزخانه رژه می رفت. تکه روزنامه ای آورد. سوسک را برداشت انداخت سطل و با دستمالی کف روفرشی و زمین را پاک کرد. رفت که چراغ دیواری هال را خاموش کند. آن شب بار سوم بود که آنرا خاموش می کرد. نگاهش به کفشش که دم در ورودی روی زمین بود افتاد. لنگه بود. جفتش نبود.  توی جاکفشی را  نگاه کرد.در را باز کرد بیرون را دید. هیچ جا نبود. کلید را از توی در درآورد. در را بست و رفت بیرون. از پله ها رفت پایین. روی نوک پنجه هایش راه می رفت. چهار طبقه را آرام رفت پایین اما طبقه بعدی سر پیچ پاگرد پایش به گلدان کوچکی گرفت و گلدان برگشت. صدای زیادی نداد. دولا شد خاک ها را با دستش به گلدات برگرداند.
به همکف که رسید هیچکس در نگهبانی نبود. هوای خیابان ملس بود و کف آن خیس. هنوز چند قطره ای باران می آمد. از کوچه آمد بیرون. پیچید توی خیابان. شروع کرد به دویدن. خنکی هوا ریه هایش را قلقلک می داد. گامهای راستش را بلندتر  بر می داشت.  دستهایش را هم در هوا می چرخاند و نفس عمیق صدا داری می کشید. به کوچه سر بالایی که رسید ایستاد. دولا شد و دستهایش را روی زانوهایش گذاشت. همانطور که سر بالایی را بالا می رفت کمرش را هم گرفته بود.کف پای چپش می سوخت. دستی به موهای ژولیده اش کشید و آن را مرتب کرد. زیرپوشش را توی شلوار گرمکنش کرد. به بالای سر بالایی که رسید رفت نشست کنار باغچه روبروی خانه سفید رنگ . روی زمین ولو شد. از کف پای چپش چند سنگ ریزه در آورد و خونی که آمده بود را پاک کرد. لنگه کفش را از زیر شمشاد ها در آورد و پای چپش کرد. نشسته نفس نفس می زد و به پنجره طبقه دوم خیره شده بود. نور قرمز کمرنگ چراغ خواب پرده سفید اتاق را صورتی کم رنگ کرده بود. عصر که آنجا بود پنجره بار بود. فقط همین یادش بود.  همانجا به پهلو دراز کشید و آرنجش را تکیه گاه سرش کرد و خیره شد به اتاق.
نور قرمزی از دور قطع و وصل می شد.  وقنی ماشین گشت پیچید توی کوچه خودش را ول داد توی سرازیری ولی چند متر جلوتر زد روی ترمز و دنده عقب گرفت. صدای راننده آمد که به دیگری می گفت :" جناب سروان ! این که باز اینحاست.. جیکارش کنیم؟"
 افسر پیاده شد و آمد بالای سرش و گفت :" آخه ما با تو چیکار کنیم؟ هان ؟ مگه تو همین عصر قول ندادی دیکه نیای اینحا بشینی ؟! "
او سرش را بالا کرد و با لبخند گفت :" پیداش کردم. لنگه کفشم اینجا بود"
اقسر برگشت به راننده ماشین گشت نگاهی کرد و هر دو خندیدند. بعد دوباره قیافه جدی گرفت و به او گفت :" بلند شو بریم. تو آدم نمی شی "   از بازوی او گرفت تا بلندش کند و گفت :" یادت رفته عصر چه قشقرقی به پا شد؟؟ اگه بزرگای محل وساطت نمی کردن که ازت شکایت می کردن بد بخت...پا شو بریم! پا شو ! "

او به بالا نگاه کرد و دستش را با علامت سکوت جلوی بینی اش آورد و گفت :" هیسسس ! بیدار می شه ها ! اگه بیدار شه من اینجا نباشم غصه می خوره... گناه داره ...."

۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

آویزان از مو

وقتی یکی از جوانهای فامیل پلاک فلزی اسم را بالا گرفت ولوله ای شد جلوی غسالخانه. لا اله الا الله بلند شد و من انگار چرتم پاره شد. چشمانم که تازه ولرم شده بود  را باز کردم. همه آنهایی که دورتر روی نیمکت ها یا لبه باغچه ها تشسته بودند هجوم آوردند. خواهرم با یکی از دخترهای فامیل هم زیر بغل مامان را گرفته بودند و آرام آرام می آوردندش. بابا از موی سفید ی که  از زیر کلاه پشمی اش بیرون بود  از دور پیدا بود آن جلوها. پسر عمه هایم دورش بودند. می خواستم من هم کاری یا کمکی کنم ولی نشد. مردهای فامیل زیر پبکر را گرفته بودند و  داد می زدند. یکی دو نفری گریه می کردند و بقیه خیلی جدی لا اله الا الله فریاد می زدند. قاطی موج جمعیت تا محل نماز رفتم.  یعنی باید می رفتم صف اول که دیر رسیدم و همان ردیف آخر ایستادم. از لای سوله ای سقف آفتاب کم رمقی  گوش ها و نوک دماغ یخ زده ملت را نوازش می داد. کسی نمی شنید آن جلو چی تلاوت می شد. فقط می شد دید که شانه های بعضی ها می لرزید. همین که نماز تمام شد صف اول هیاهویی شد. صدا ی جیغ می آمد. از لای همه ویراژ دادم و خودم را رساندم جلو دیدم که مامان افتاده روی پیکر و جیغ می زند. بابا هم گوشه دیگر ساکت روی زمین نشسته و گریه می کند. هر طوری بود فک و فامیل جمع شان کردند و باز جوان ها پیکر به دوش و فریاد زنان به سمت آمبولانس رفتند. جستی زدم و من هم خودم را زیر آن جا دادم هر چند هیج وزنی روی شانه ام حس نمی کردم. آنقدر آنها بلند داد می زدند که صدای من در نمی آمد. به آمبولانس که زسیدیم فهمیدیم قطعه خیلی نزدیک است. عده ای همانطور پیاده دنبال ماشین راه افتادیم. من هم پشت شان. ملت با راه می رفتند و گرم صحبت بودند و نفهمیدند که من حرف هایشان را می شنوم هر چند چیز بادم نمانده بود وقتی رسیدیم سر قبر.
پیکر را از آمبولانس پیاده کردند و سه بار بالا پایینش کردند تا پسر عمه ام رفت داخل قبر تا با گورکن آنرا تحویل بگیرند.  گرد و خاکی بلند شده بود. مامان و خواهرم که هر دو داشتند ضجه می زدند را دختر ها احاطه کرده بودند. دیدم او هم روی زمین ولو است. از عینک آفتابی اش شناختمش.  گوشه ای نشسته بود و  در آغوش مادرش گریه می کرد. روسری اش عقب رفته بود و موهای تازه رنگ شده اش توی نور آفناب روشن تر می نمود. رفتم به سمتش و نشستم جلویش.  آنقدر گریه کرده بود که دیگر مثل سکسکه نفس نفس می زد. مادرش داشت اشکهایش را که با آب بینی اش قاطی شده بودند و از چانه اش می چکید روی مانتو اش را با دسنمالی پاک می کرد. کسی یک لیوانی یک بار مصرف آب آورد که قبل از من مادرش گرفت و لب آنرا به زور به لب او چسباند. من نوازشش کردم. اما سرش پایین بود و  از حال رفته بود. مادرش هم توچهی به من نداشت.  از همان جا که نشسته بودم دیدم که پلاک فلزی را که رویش اسم و شماره قطعه را با رنگ سفید نوشته بودند فرو کرده اند در کپه خاک بالای قبر.  روی لبه حرف "ح" نشستم و سر خوردم تا "د" . از آنجا خواستم بپرم روی :"ر" که دستم نرسید و با سر افنادم روی آسفالت سرد یک خیابان. صورتم یک وری چسبیده بود به زمین و خون از بینی ام می ریخت و گرمی وچودم را به آسفالت پس می داد.  کسی توی سرش می زد و از  ماشینی جلوتر وسط خیابان ایستاده بود  به سمت من می دوید.... چرتم گرفت. چشمانم  ولرم شد ...

۱۳۹۰ تیر ۴, شنبه

راه

آهنگ دویدنم را طوری تنظیم کردم که هر گامم روی یکی از سنگفرش های شش ضلعی شکل  پیاده رو باشد. شش ضلعی  های خاکستری که گهگاهی بین شان صورتی کمرنگ هم می دیدم. دو سوی پیاده رو شمشادها خیلی مرتب قد کشیده بودند. هنوز سر بعضی هایشان سفید بود. کمی جلوتر هفت هشت تا کلاغ روی زمین نشسته بودند. هر گام که نزدیک تر می شدم آنها سر پنجه چند وجبی دورتر می شدند. فقط یکی شان روی لب نیمکت نشسته بود. وفتی رسیدم بقیه پریدند رفتند اما او نیم خیز شده فقط به من نگاه کرد و سرش با عبور من روی گردنش چرخید.

۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

نمی دونی کی میان ؟

پیرزن آب پاش به دست رو تراس می چرخید و زیر لب آهنگی زمزمه می کرد. نم آبی که پاشیده بود روی هرم گرمای غروب تیر ماه از کف تراس می رقصید و می خورد توی دماغ پیرمرد که روی راحتی ولو بود و روزنامه می خواند.  روی میز شیشه ای گرد جلوی او از یک لیوان دسته دار چایی پررنگ بخار می شد. کنار آن یک نعلبکی پولکی زعفرانی بود. مرد روزنامه را کمی پایین داد و از بالای عینک مطالعه اش زن را برانداز کرد که دولا شده بود روی لبه تراس و داشت برگهای خشک شده پیچک دور میله های نرده تراس را می چید.
مرد گفت :" نیفتی ! چیکار می کنی !؟ بیا چایتو بخور"
زن همانطور که ادامه می داد گفت :" میام"
مرد دوباره سرش را توی روزنامه انداخت و همانطور که می خواند پرسید:" نگفتن چه ساعتی می آن؟"
زن دوباره آب پاش را برداشت. رفت کنار گلدان بلند قد بنژامین و آب کف دستش می ریخت و می پاشید روی برگهای گرمازده اش. 
مرد دوباره گفت :" گفتم نمی دونی کی میان ؟"
زن گفت :" همون دفعه اول هم شنیدم. از ظهر تا حالا ده بار پرسیدی. من هم ده بار گفتم نمی دونم ولی میان!"
آب آب پاش که تمام شد زن رفت جلوی در اتاق دمپایی هایش را در آورد و داخل شد. روفرشی هایش را به پا کرد. رفت تا دم آشپزخانه و آب پاش را کنار دیوار گذاشت و برگشت به سمت اتاق که نگاهش به قاب عکس روی میز کوچولوی کنار اتاق افتاد. رفت قاب را برداشت. دستی روی آن کشید و به دختر و پسر جوان نگاه کرد که هر دو با شلوار کوتاه روی پلی ایستاده بودند. پسر محکم دختر را که موهای بلندش با باد دور صورتش تابیده بود را محکم بغل کرده بود و هر دو ریسه رفته بودند...

۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه

گل گلدون من

سلام،
می دانم از دستم دلخوری. می دانم از اینکه این بار گلی از گلدانت نچیدم جا خوردی. خوب می دانم که فکر می کنی فقط من زیبایی گلهای گلخانه تو را کامل می فهمم. ( هر چند در این مورد با تو موافق نیستم) ببین در این مدتی که هر روز سر راهم یکی از گلدانهای خوشگلت را می گذاشتی و من یکی از گلهایش را می چیدم، داشتم زیبایی گلهایت را تحسین می کردم و واقعا هم که تحسین دارند.  من لذت می بردم و برای اینکه تو را هم خوشحال کنم و به تو بفهمانم که کارت تحسین کردنی است یک گل از آن می چیدم. اما تو دیروز بته ای گل رز برایم گذاشته بودی. مرسی. این را بدان که آنهم همان قدر زیبا بود که گلدانهای قبلی. اما من چندیم سال پیش گل رزم را چیده ام. حتما درکم می کنی. مطمئنم و منتظر گلدانهای دیگرت. اما یادت باشد رز نباشد....
قربانت.   

۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

بوی عطر

سر چرخاند به سمت پنجره و خیابان را دید. چند تایی برگ زرد خشک شده تو پیاده رو دور هم می چرخیدند و می نشستند. و دوباره با باد بلند می شدند. مردی که از بقالی بیرون آمد با یک دست دسته سطل ماست را گرفته بود و دست دیکرش را محکم توی جیب پالتوی خاکستری اش فشار می داد.  از کنار پنجره بلند شد و رفت نشست جای او که هنوز گرم بود.  از او فقط  رژ لبش روی  لب استکان مانده بود. استکان را برداشت. بو کرد. بوی عطر این جمله او را در گوشش زنگاند که :" ای کاش ما زودتر همدیگر رو می شناختیم"

۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

چیپسا یادت نره

تو سراشیبی پارکینگ سر پوشیده ماشین را ول داده بودم و  فقط سر پیچ ها ترمز می کردم. او دستش را محکم به جلوی داشبرد گرفته بود. سر هر پیچ که نور چراغ ماشین های مقابل که خارج می شدند را می دیدم اول فکر می کردم که از کنار هم رد نشویم. ولی رد می شدیم. بالاخره طبقه منهای چهار به نگهبان گفتم که جایی به مان بدهد.   نگهبان تابلوی ظرفیت تکمیل را از روی زمین جابجا کرد. او گفت : " مگه نزده بود ظرفیت تکمیل ؟!" گفتم :" حالا می بینی! " نگهبان ما را گوشه ای عقب پارکینگ جا داد. پیاده شدیم. اسکناس آبی را کف دستش گذاشتم و براه افتادیم.  گفتم : " بریم. آسانسور اونجاست " منتظر آسانسور که بودیم گفتم :" مثل اینکه تو این ده پونزده سال یادت رفته اینجا چه جوریه ها "  خندید و گفت :" چرا طبقه های قبلی اینکار رو نکردی ؟" گفتم :" آخه اونها واقعا پر بود. " گفت :" چطور ؟" گفتم :" بخاطر اینکه نگهبانهاش تو چشام نگاه نمی کردن " . آسانسور آمد.  خالی بود. طبقه همکف را زدم. پرسیدم :" گفتی پروازت دقیقا چه ساعتیه ؟" گفت :" وقت داریم" .  طبقه همکف خیلی خلوت بود.  او گفت :" پس اون همه ماشین تو پارکینگ مال کیه ؟"  گفتم :" حتمآ طبقه های دیگه ان ... " 
 فروشنده های بوتیک ها بیرون در ایستاده بودند.  بعضی ها به فروشنده همسایه نگاه می کردند و بعضی هم زل زده بودند به ما دو تا که تک و تنها توی راهروی آن طبقه قدم می زدیم. بالاخره رسیدیم به بخش سوپر مارکت خیلی بزرگ مجتمع. همین که وارد شدیم او راهروهای خلوت را چپ و راست کرد تا رسیدیم به جایی که فقط چیپس روی قفسه ها بود. دست انداخت و چند تا بسته چیپس خانواده برداشت انداخت تو چرخ دستی.  وفتی دید من نگاهش می کنم. گفت :" باور نمی کنی ولی مزه اینا رو هیچ جای دنیا نمی تونی پیدا کنی "   داشت می رفت سمت قفسه کیک و بیسکویت که گفتم : " گفتی ساعت چنده پروازت ؟"  گفت :" ای بابا منو به شک انداختی انقدر پرسیدی" بلیطش را در آورد و نگاهی کرد. گفت :" دو ساعت مونده" گفتم :" دو ساعت به چی ؟" گفت :" پرواز دیگه !" گفتم :" بابا تو باید الان فرودگاه باشی....تا اونجا این موقع یک ساعت و نیم راهه" چشمهاش از حدقه زد بیرون و گفت " راست می گی ؟!"   شروع کرد به دویدن. من هم دنبالش چرخ دستی به دست.  راهرو های سوت و کور را به سرعت یکی به راست و یکی به چپ می پیچیدیم. ازش عقب افتادم. دیگر داشت از روی قفسه ها می پرید و من نمی دیدمش . داد زد :" دربست می گیرم... می رم کارت پرواز بگیرم.... چمدونمو بیار اونجا منتظرم"
داد زدم :" صبر کن با هم بریم " .... او که صدایش دور تر می شد داد زد :" چیپسا یادت نره "
به خروجی که رسیدم بیست سی تا صندوق کنار هم ردیف بودند. پشت هر  کدام صفی طولانی.  اما صدا از آدمها  در نمی آمد. پشت یکی از صف ها ایستادم.  پرسیدم : آفا شما ته صفی ؟ "  یارو  بر نگشت. فقط با سر اشاره کرد  که یعنی آره. 

۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

بخالت


همین که وارد کافه شد، یکی دو تا از بچه ها دستهاشان را بردند بالا تا آنها راببیند. دست داد و نشست. از همانجا که نشسته بود به پسر پشت کانتر که منو را برداشته بود تا بیاورد برایش  با اشاره دست و صورت گفت :" مثل همیشه! "
یکی از بچه ها گفت :" خب !شیری یا روباه ؟"
او  با لبخند و چشمانی براق گفت : " عالی شد. بهتر از این نمیشه"
همانی که پرسیده بود گفت :" ای کاش بیشتر فکر می کردی"
دیگری گفت:" قول می دم پشیمون شی...دردسر برای خودت درست کردی"
لبخند روی لبهایش ماسید و گفت :" ولی من فکر می کنم بهترین کار رو کردم"
یکی دیگر از آنها گفت :" ببین ما نمی خوایم تو ذوقت بزنیم ولی تو الان خوشحالی...گرمی و حالیت نیست."
او برگشت به پسر پشت کانتر نگاه کرد که داشت با دقت از دستگاه برای کاپوچینوی او کف می گرفت که اس ام اس برایش آمد. نوشته بود :" شک نکن ! بهترین انتخاب رو کردی ...من بهت افتخار می کنم"

۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

چه عمری هدر شد!

یکی از دوستان امروز محل خودش را روی نقشه نشان داد. باغ فردوس بود. نوشته بود که پنجاه شصت سال پیش پدر و مادرش زمان نامزدی آنجا می رفتند گردش. یاد حدود ده سال پیش افتادم. زمانی که برای پروژه موزه سینما آنجا مشغول بودم. شبانه روزی کار می کردیم. درست روز بعد از افتتاح به من گفت می خواهد جدا شود.
بعد دوباره یادم افتاد که چقدر از این زمانها این ور آن ور گذاشتم و رفتم. 
 به قول احمد رضا احمدی: چه عمری هدر شد....

۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

لبخند آشنا

راهم را گرفتم و  رفتم تا رسیدم به ته صف. کمی بعد کسی از پشتم گفت : آقا شما ته صفین ؟ زن سالخورده ای بود عصا به دست. روی پیشانی پر چروکش دو سه قطره عرق نشسته بود. گفتم : بله  و  دوباره پشتم را کردم.  کمی بعد گفت: ببخشید ساعت چنده .  برگشتم گفتم : ده و بیست دقیقه. داشتم با موبایلم ور می رفتم که دوباره صدایش آمد گفت : پسرم ... من عینکم رو نیوردم. میشه فرم منم پر کنی شما ؟
 لبهایم را بهم فشار دادم و بر گشتم دیدم فرمش را سمت من گرفته و لبخند آشنایی می زند....خنده ام گرفت. گفتم : چرا نمیشه مادر !

۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه

عصر مطب تجریش

دکتر نشسته بود لب تختش. صورتش را بین دستها مخفی کرده بود و هق هق می کرد. صدای کمپرسور یخچال آمد. اشکهایش را با ساعد پاک کرد. بلند شد چراغ اتاق را روشن کرد. رفت دستشویی جلوی آینه نگاهی به خود کرد. چشمهایش سرخ بود. سرش را گرفت زیر شیر آب. آب شره کرد از روی گردنش و رفت تا داخل زیر پوشش و سر خورد تا روی بر آمدگی شکمش.کمی آب در گوشش هم رفت.  با همان صورت خیس رفت ایستاد جلوی کولر.  بطری آب معدنی را از در یخچال برداشت و سر کشید. تا ته. رفت اتاق کار پشت میزش نشست.  پدر و مادر در عکس خانوادگی به او نگاه می کردند و لبخند می زدند. برنامه کاری آن روزش هم روی میز بود. هفت صبح بیمارستان برای عمل. ده صبح کلاس درس در دانشگاه. عصر مطب تجریش.

۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

داستان آباد

یک آبادی جدید ...جایی که از کار ساکنینش همه تبریزی ها آباد است :
http://dastanabad.ir/

توپ

کمربتدش را زیر شکم کمی چرخاند و در را باز کرد و نشست روی صندلی جلو. من زدم تو دنده و راه افتادم. همانطور که به سختی کمربند ایمنی اش را می بست گفت : چطور بود ؟ 
با کمی مکث گفتم : خوب بود حاج آقا. خیلی خوب بود.
گفت : چیزی دیگه نمونده . نیگاه نکن  تازه سفت کاریش تموم شده. تا آخر تابستون تمومه.... زودی دست مهرناز میگری میرین سر زتدگی تون.
گفتم : بله حاج آقا فقط ...
پرید تو حرفم  و گفت : ففط و اما و اینا رو هم بریز دور .... 
حرفم را قورت دادم .
آرام یکی از آهنگ های قدیمی را زمزمه می کرد . یکی دو بیتی که خواند فطع کرد و گفت : خدا رو صد هزار مرتبه شکر. امیر خان ! ما رو توپم تکون نمی ده.

۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

حلقه ها

قاشق و چنگال را ول داد وسط بشقاب. چند تا دانه برنج پرت شدند روی میز. لقمه را سریع در دهانش چرخاند و قورت داد. به او نگاه کرد و گفت : "می دونی چیه ؟! دیگه هیچی نگو... هیچی !"
و بلند شد رفت اتاق خواب و در را محکم بست.   
او همانطورکه لقمه ماسیده در دهانش را می جوید به حلقه چربی دور دانه های برنج  روی میز نگاه می کرد. حلقه هایی که بزرگتر می شدند.

۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه

مخمصه

دوتا زونکن را برداشتم نشستم پشت میزش. کافی بود برگه های تراز سالیانه را پیدا کنم. صدای باز شدن در ساختمان آمد. آبدارچی برگشته بود. سریع در کمد را قفل کردم. یکی از کلیدها را جای همیشگی گذاشتم و زونکن ها را زدم زیر بغلم و پله ها را دو تا یکی کردم تا زودتر از آبدارچی داخل دفتر بروم. نوک پنجه می دویدم. در را باز کردم و دویدم رفتم پشت میزم. زونکن ها را زیر میز جا دادم. از پنجره پارتیشن دیدم که در دفتر باز شد اما آبدارچی نبود. خودش بود.

۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

ظرفیت

ساعت هشت وچهل و پنج دقیقه شب بود و چشمها سرخ .
تو اتاق جلسه جلوی هر کس یکی دو تا فنجان چایی و قهوه نصفه بود. یکی داشت پوست پرتقال را با کارد توی بشقابش ریز ریز می کرد. دیگری زیر چشمی اس ام اس هایش را می خواند.  مدیر تحقیقات خطاب به مدیر عامل گفت : ببینید این همون پروژه ای که شما از من خواستین انجام بدم ... حالا نمی دونم چرا نظرتون عوض شده !
مدیر عامل گفت : این اصلآ اون چیزی که من می خواستم نیست. اصلآ تو جلسه قبلی توافق همه روی یه همچین چیزی نبود. تو صورت جلسه میشه دید...
مدیر تحقیقات سرش را انداخت پایین. نفس عمیقی کشید و گفت : راستش دیگه خسته شدم اینقدر همه ازم ایراد می گیرن.
مدیر عامل گفت : تو مشکلت اینه که خودتو مساویه نتیجه کارت می دونی. ببین!  کسی از تو ایراد  نمی گیره. ...
بعد مکثی کرد و ادامه داد : ببین کسی امروز اگه به من بگه این پیرهنم قشنگ نیست از من ایراد نگرفته. از چیزی ایراد گرفته که می تونم فردا عوضش کنم.

مدیر تحقیقات یک آب معدنی باز کرد و یک ضرب تا ته سر کشید. 

۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

من برم

گفتم: آفرین عزیزم. یک قاشق دیگه ...
سرش را چرخاند آنور و گفت : اذیتم نکن دیگه....اه
گفتم: باید جون بگیری قربونت برم
سرش را همانور نگه داشت و هیچی نگفت.
گفتم : خیله خب. قبول. غذا بسه....بعد با خنده گفتم :اما فرنی کی می خوری یک قاشق کوچولو!
سرش را برگرداند به سمت من و گفت : می خورم.
هنوز اخم کرده بود وقتی یک قاشق چایخوری فرنی گذاشتم دهانش. آن را که قورت داد داشتم از گوشه فرنی توی کاسه کمی دیگر برمی داشتم که دیدم خیره شده به من و لبخند می زند. قاشق را تکیه دادم توی کاسه و دولا شدم سرش را بوسیدم و گفتم : قربونت برم.
گفت : من برم!

۱۳۹۰ خرداد ۱, یکشنبه

آرامش در پیاده رو

همانطور که داشت با سه چرخه اش تو حیاط ویراژ می داد زنبور گاوی را دید که از روی برگ های  بوته رز بزرگ وسط باغچه پرید بیرون. چرخی دور گیلاس های نرسیده درخت کنار حوض زد و افتاد وسط حیاط.  زنبورنمی توانست خوب بال بزند و هر بارفقط باندازه یکی دو موزائیک جلوتر می رفت. او رکاب زد و دنبالش رفت. چند تا پا که زد به نزدیک پله تراس رسید. ایستاد عرقش را با دستش پاک کرد. جیش داشت. صدای مادرش را شنید که بلند می گفت : "برو ...برو کار هر روزته"
بعد صدای پدرش را که جواب  داد :" صد بار گفتم من عصرام مال خودمه. دو سه تا مردیم می ریم یه پیکی می زنیم و بر می گردیم. خوبه خودت همشون را می شناسی...اصلا یکی شون که فامیله"
مادر گفت :" چه امامزاده هایی ! ببین برو فقط آسمون ریسمون نباف. امروز هم مثل بقیه عصرا ...برو خداحافظ! "
ناگهان پشت گردنش گرم شد. سوزشی شدید. نمی دانست چکار کند. جیغی زد و آمد از روی سه چرخه پیاده شود که پایش به رکاب گیر کرد و خورد زمین. همانطور که  روی زمین بود و گریه می کرد دید که زنبور قدری آنورتر بی جان افتاده است. بابا همانطور که یک قاچ هندوانه دستش بود پرید تو تراس. قاچ را پرت کرد. پله ها را چند تا یکی کرد تا به او رسید و با یک حرکت از روی زمین بلندش کرد و در آغوش گرفت. مادرش هم داشت پا برهنه از پله ها می آمدپایین . پشت سر هم داد می زد : " چی شده؟ چی شده ؟ "
مثل همیشه همینکه بوی ادکلن بابا بهش خورد آرام شد.
                                                ---------
 چشمهایش را باز کرد. زنش داشت صدایش می کرد:" عزیزم چرا چشمهاتو بستی ؟ پیاد رو شلوغه می خوری به بقیه"
گفت :" ببخشید" و برگشت مسیر بو را دنبال کرد. از پشت پیرمردی بود با عصا و کت و شلوار که به آرامی قدم می زد.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

توهم

 از تلگراف محمد علی شاه قاجار به تبریز پس از به توپ بستن مجلس مشروطه :
" با کمال قدرت فتح کردم. مفسدین را تمام گرفتار کرده. سید عبدالله( بهبهانی ) را به کربلا فرستادم. سید محمد ( طباطبایی) را به خراسان. ملک المتکلمین و میرزا جهانگیر را سیاست کردم. مفسدین تمامآ محبوس. شما هم با کمال قدرت مشغول دفع فاسدین باشید و از من هر نوع تقویت بخواهید حاضرم. ..."
 چندی بعد با با تصرف پایتخت توسط سرداران مشروطه محمد علی شاه به روسیه گریخت.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه

به به *

* روز جهانی بزرگداشت خیام

قصه تکراری

- بهار نارنج
- گل نرگس
- رز قرمز
- بوی درخت عرعر
- اقاقیا
- چمن
- خرزهره
- درخت کاج
- چنار
و 

- گلایل سفید ! 

فاصله ها

گفت : خیلی بد با هاش حرف زدی
گفتم : می دونم ولی لازمه
گفت : تو مگه کی هستی که تشخیص می دی با مردم چطور صحبت کنی
گفتم : من همونی هستم که اگه فاصله هامو با آدمها تنظیم نکنم بعضی هاشون از روم رد می شن و دیگه کسی نمی مونه که باهاشون بد یا خوب حرف بزنه
گفت : بهرحال عین عوضی ها رفتار کردی
گفتم : بهرحال مرسی

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سه‌شنبه

ژست

گفت :  ببینین این یک مسئله سلیقه ای نیست. باید یک منطقی پشتش باشه. صحبت  کلی پوله. باید همه نظر بدن ببینیم بهترین نتیجه چیه
یکی گفت : من اصلا موافق نیستم با این کار. این یه مسئله مهم و کارشناسیه. نمیشه در موردش رآی گیری کرد.
او گفت : حالا می کنیم میبینی میشه

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه

آسانسورسواری آخر یک استاد

از طبقه چهارم هم گذشته بود وقتی جمله آخر تارا یادش آمد که گقته بود :" استاد! شما تو این نقاشی هم مثل همه کارای دیگه تون تنهایی رو ترسیم کردین. نه ؟" آمد در دل جواب بدهد که با پشت سر آمد روی سنگفرش پیاد رو  و از همانجا هم جمجمه اش ترکید . در سه چهار ثانیه ای که بدن له و لورده اش تشنج داشت صدای نا مفهمومی در آورد. این صدا وقتی دوباره به لب پنجره هفتم رسید مفهوم شد که می گفت:" پس تو چیکاره بودی اینجا آخه ... دیگه به چه زبونی باید می گفتم که ...." سرعت حرکت به سمت بالا زیاد بود و تارا کلمه آخر را (هم ) نفهمید که گفت :
"...می فهمیدی .... !"
  

خود شناسی روی گاز

همین چند وقت پیش یکی از دوستها گفت آشپزی به او آرامش می دهد...زدم زیر خنده.  حالا می فهمم به ریش خودم خندیدم. 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

روزت مبارک

عجب چیزی گفتی حکیم جان :

درختی که تلخ است وی را سرشت
 گرش برنشانی به باغ بهشت
 ور از جوی خلدش به هنگام آب
 به بیخ،  انگبین ریزی و شهد ناب
 سرانجام گوهر به کار آورد
 همان میوهٔ تلخ بار آورد

مصائب غیر شیرین

نگاهی در آینه  میز توالت اتاقش انداخت. خودش هم می دانست زیباست. بدش نیامد کمی بیشتر خودش را دید بزند. فر موهایش را دوست داشت. یک ور یقه تاپش را تا سر شانه کج کرد. کلاهش را به سر گذاشت. یکی دو بار اینور و آنور کرد خودش را جلوی آینه.  یاد حرف همکارش افتاد که صبح گفته بود :" گور پدر همه مردا هم کرده ...غصه نخوری ها ...یکی از یکی بی لیاقت ترن..." همان موقع خواهرش آمد اتاق و گفت :" امشب تولد منه ها قیاقه بگیری با خودم طرفی ...بیا می خوام خیر سرم کیکم رو فوت کنم " همانطور که داشت از اتاق خارج می شد گفت :" از سرش هم زیاد بودی تو !"
کلاهش را پرت کرد روی تخت و بدو بدو رفت پیش بقیه.  روی سرامیک راهرو پاشته بلندهایش صدا می داد، تق تق ..تق تق.

آشتی

از محبت خارها گل می شود در حوزه هنر !

ای بابا

بدین گیتیت در نکوهش بود
بروز شمارت پژوهش بود

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

بالاخره

صدای اس ام اس آمد. نوشته بود :" بالاخره شد. وقتشه ! برو بیرون" از خانه زدم بیرون. آسمان خاکستری رنگ بود و لایه ای از خاکسترهمه جا نشسته بود. درختهای کوچه برگ نداشتند. دو تا گربه زیر چرخ ماشین همسایه کز کرده بودند. یکی شان مرا دید آمد بیرون. خودش را تکاند. کلی خاکستر ازش بلند شد. رفت به سمت سطل آشغال کوچه که یکوری برگشته بود روی زمین. روی آب چرب بو داری که از ته سطل روی آسفالت کوچه سر خورده بود چند تا غلت زد. خاکسترها بیشتر به پشمهایش چسبیدند. صدای پنجره خانه آمد که بسته شد و نگاه که کردم دیدم پرده پشتش هم سریع کشیده شد. چراغ اتاق هم خاموش شد.
باد ملسی می آمد. زیپ ژاکتم را کشیدم بالا. ساعتم را نگاه کردم. عقب بود. ساعت موبایلم را دیدم . جلو بود. از کوچه که آمدم بیرون دیدم  چهار چرخ ماشین هایی که پارک شده بودند همه بی باد بودند. از دور معلوم بود که سر کوچه شلوغ است. یکی دو نفری هم از خانه ها آمدند بیرون و بدو رفتند به سرکوچه. من هم دویدم. سگ ولگردی که همیشه چرت می زد داشت دور خودش می چرخید. من را که دید دنبالم دوید. وحشت کردم و سریع تر دویدم . او هم سریعتر دوید. اما به من که رسید از کنارم رد شد. دیدم که رفت قاطی جمعیت سر کوچه. من هم رسیدم. همه کنار پارک محله ایستاده بودند. ساکت. بعضی آسمان خاکستری را نگاه می کردند. بعضی هم خیره شده بودند به تک درخت وسط  میدان  وسط پارک ... با برگ های قرمزش.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

انتظار

انیس الدوله هرچقدر خودش را باد می زد فایده نداشت .  پارچه لباس جدید برای مرداد تهران خیلی گرم بود اما قبله عالم انها را فقط برای او و یکی دیگر از سوگلی ها  از فرنگ آورده بود. دوست داشت آنها را بپوشد تا شب جلوی شاه احساس راحتی کند.
لم داده بود روی متکایش و داشت از پنج دری که چهار تاق باز بود حیاط اندرونی را می پایید و دانه های عرق را که از روی گردنش تا ناف سر می خوردند را شمرد. برای هر سه دانه یک جرعه از کاسه نقره اش آب سر می کشید. یخ توی کاسه هم دیگر بی رمق شده بود.
 یکی از فراش های اندرونی سینی  روی سر وارد حیاط شد و داد زد : " غذای انیس الدوله .... !"
او همانطور که لم داده بود به خواجه اش گفت :" آغا بهرام به این مرتیکه بگو یه بار دیگه غذامو دیر بیاره می دم از اون جایی که نداره آویزونش کنن ...."

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

بعدی خود زندگیه ؟!

- سیگار
- گوشت
- مرغ
- ماهی
- الکل
- زن
- کار
-......؟

لطف مداوم

داشتم هر چیزی را که ممکن بود در آن یک ماه و نیم به دردم بخورد می انداختم توی کیفم. یک بار دیگر نگاه کردم ببینم شارژر لپ تاپ را برداشته باشم. نمی خواستم دوباره برگردم چیزی بردارم . یکی از بچه گفت :" خب سفر قندهار که نمی ری ..اصلا سفر نمی ری ..خونه ای ! هر چی یادت رفت بگو برات بفرستیم." دیگری گفت :" بابا هیچ چی نبر ! برو فقط استراحت کن. سه ساله مرخصی نرفتی . به کار فکر نکن. ایمیلت رو هم چک نکن. فقط حال کن ... من اگه جات بودم ..... "
داخلی ام زنگ زد و با دست اشاره کردم که یعنی یک دقیقه جمله اش را نگه دارد. مسئول اداری بود :" رئیس کارت داره. برو اتاقش لطفآ " کوشی را که گذاشتم گفتم جمله اش را تمام کند ولی گفت که یادش رفته است دیگر.
در اتاق رئیس را که باز کردم گفت : " مرسی که آمدی" و من را به مهمانش معرفی کرد و دو تا تعریف هم ازم کرد و گفت :" ایشون آقای ایزدنیا هستن. تو شرکت قبلی تو تیم من بودن. خواهش کردم این یکی دو ماهی که نیستی کمک کنن کارات رو زمین نمونه... میشه لطفآ کارها رو بهش منتقل کنی !"

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۶, جمعه

پیرهن شش جیب

گفتم : من تغییراتمو کردم. نتیجه اش هم تو اینترنت موجوده
گفت : چی رو می گی ؟ اینکه فیس بوکتو بستی ؟
گفتم : بهر حال ! لازم باشه پیرهن شش جیب پاره پاره هم می پوشم
گفت : پیرهن شش جیب یا شلوار؟
گفتم : ممکنه این موقع شب تو اون پیاده رو بین شمشادها نگهبان بهت گیر بده
گفت : آهان ! 

نبض مغز


از حمام که آمدم بیرون جوری ایستاده بود که معلوم بود سوسک دیده.به من نگاه کرد. من نگاه عصبانی کردم. خودش گبه را کنار زد . زیرش را نگاه کرد. پایش را جایی زیرگبه کوبید روی زمین. چیزی مثل باد رفت سمت اتاق. من داد زدم :" خب بگو من خودم بیام ...اااااه" رفتم سمت راهرو. هر چه چراغها را می زدم روشن نمی شد. صدایی از اتاق خواب می آمد. رفتم دیدم از دیوار پشت کتابخانه صدای یک موتور قوی می آمد. مثل پمپ یک موتورخانه. .ولی انگار دنده هم عوض می کرد. برگشتم تو راهرو صدایش زدم او هم بیاید گوش کند. دیدم صدای ناله اش می آید. برگشتم دیدم که او نیست. اما صدای ناله ای به من نزدیک می شد. صدایش که نزدیک می شد فضای زردی را هم دیدم که می آید. از کنارم که رد شد دنبالش رفتم. من هم ناله می کردم. از همانجا پریدم تا خودم را داخل حجم زردش بیندازم. پروازم با فرود با سر و دماغ به دیوار بالای تخت تمام شد.... مغزم نبض می زد.


۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه

به یاد شهرام


هر بار که چرخهای عقب در دست انداز می افتاد شیر داخل دبه لمبر می داد و شره می کرد بیرون. موقع راه افتادن به بی بی نیره گفته بود که دبه را پر نکند اما او کار خودش را کرده بود.  رد شیر روی پهن های تازه افتاده از الاغ بخار می کرد. هوای ملس پاییزی به صورت ساعد می خورد و او را که در سربالایی قبلی حسابی عرق کرده بود خنک می کرد. سا عد داشت به این فکر می کرد که چقدر به بی بی نیره بدهکار است. به این هم فکر کرد که چند بار دیگر باید شیر بخرد. دو هفته پیش که مادرش را برده بود شهر، دکتر گفته بود وضع ریه اش خوب نیست و باید هر روز شیر تازه بخورد.
به کوچه باغ که رسید دوچرخه اش را زد کنار. پیاده شد . چمباتمه زد کنار دیوار کاهگلی.  پاکت سیگارش را در آورد . سیگاری آتش زد و به لبه دیوار کاهگلی باغ نگاه می کرد . پاییز سرد همه برگ های درخت  را ریخته بود و سایه آن روی لبه دیوار معنی دار شده بود. پک محکمی به سیگارش زد و به کیسه نایلونی که بی بی نیره زیر در دبه بسته بود نگاه می کرد که غرق در شیر بود.

گچ

بابا تو یک لحظه سرش گیج رفت و توی باغچه زیر راه پله. . .
خون از سرش اومد و مج دستش شد اندازه یه بالش. دکتر عکس رو دید و گفت عمل می خواد. دکتر دیگه دید و گفت قبلی گه زیادی خورده . گچ درسته.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

چمبانمه

مطب دکتر بود یا بیمارستان نمی دانم.،ولی خیلی شلوغ بود ! بیمارانی روی تخت هایشان که وسط سالن انتظار به شکل ماتریسی چیده شده بود خوابیده بودند. از دیس فلزی غذایشان که روی شکمشان بود بخار بلند می شد. دو سه تایی از آنها جثه های کوچکی داشتند و دمرو چمبانمه زده بودند داخل دیس کنار چیزی شبیه به ماکارونی. یکی از آنها پیرزنی کوتوله بود با موهای سفید بلند که روی جثه کوچکش ریخته بود. پوست گرده اش سوخته بود. از پوستش و ماکارونی کنارش بخار بلند می شد. صدای دکتر را شنیدم که از اتاقی می آمد.  رفتم داخل  اتاق دیدم زانوی بیماری را با یک دست گرفته با دست دیگرساق پایش را به جهات مختلف می پیچاند. بیمار بدون حرکت به سقف نگاه می کرد. صدای ناله از سالن آمد. برگشنم دیدم پیرزن چمبانمه زده ناله می کند. تارها مویش با کنار ریخته  و با رشته های ماکارونی بهم تابیدم یود. . .  

خود خود من !

آره میدونم! می خوای بگی من دیوانه ام که تو عروسی هم یاد عزا می افتم. . . خودم هم از پست قبلی ام خنده ام گرفت ولی ...این خود خود منم !

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه

به یاد جای خالی دیانا در عروسی

بار قبلی که التون جان در کلیسای وست مینیستر حضور داشت . .

خوش به حال آسمون !

اوون موقع که بعضی ها نا امید شده بودند و گریه می کردند من باهاشون دعوا می کردم که امیدوار باشند. آخرسر که همه با همه گریه می کردند و خودشونو می زدند داشتم جمع و جورشون می کردم. چرا هیچکس به من وقت گریه نداد ؟ بغضم سنگی شده که نمی شکند به این راحتی . . .خوش به حال آسمون که همین الان بغضش را رها کرد ...

دوزخ

آتش و هیزم و ذغال نبود
اخگری بهر اشتعال نبود
هیچکس آنشی نمی افروخت
زآتش خویش هر کسی می سوخت

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه

گمشده

کسی گم نشده!  تخت خوابی گمشده که یک ماهی یا دو سه هفته ای من در آن آرامشی داشتم. جیزی بین خواب و بیداری . خود خلسه ... حتی یادم نیست . . .

۱۳۹۰ اردیبهشت ۹, جمعه

عمل

زانویم عمل می خواهد. من بیمارستان نمی خواهم. جراح کنار اتاق عمل ایستاده، چاقویش را تیز می کند و به من لبخند می زند. . .

۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

زکی !

گفتم : ما نخوایم دیگه تو رو ببینیم باید چیکار کنیم ؟
کفت : زکی ! دست به مهره بازیه ...

چی چی آباد ؟

بالاخره جعفرآباد شد یا تبریزی آباد ؟

بشتابید !

هنوز هیچ بازدید کننده ای وجود ندارد ... اولین باشید ... این موقعیت تحفه را از دست ندهید

چشمات

بزرگترین آرزوی زندگی ام اینه که تو یکی دو هفته آخر که چشمای زردت باز بود هیچی ندیده باشی . . .

توده

از اون روزی که دندون هاتو قفل کردی و دیگه نگذاشتی چیزی دهنت بگذاریم یک چیزی تو قلبم سفت شد و موند

سرگیجه

از شمال تا شمال غربی، از جنوب تا جنوب شرقی . . . کلآ بد سرگیجه دارم

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

خفقان

تعداد کسی ها که وقتی با من حرف می زنند احساس خفگی بهم دست نمی ده هر روز کمتر می شه . . .

منظورم عمر بود

چه عمری تلف کردی ... راضی نیستم ازت

تلف ؟!

خیلی خب . . . برای همین فیس بوکم را بستم تا وقتم تلف نشه... حالا روزی یک ساعت بیشتر می خوابم !