۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

انتظار

انیس الدوله هرچقدر خودش را باد می زد فایده نداشت .  پارچه لباس جدید برای مرداد تهران خیلی گرم بود اما قبله عالم انها را فقط برای او و یکی دیگر از سوگلی ها  از فرنگ آورده بود. دوست داشت آنها را بپوشد تا شب جلوی شاه احساس راحتی کند.
لم داده بود روی متکایش و داشت از پنج دری که چهار تاق باز بود حیاط اندرونی را می پایید و دانه های عرق را که از روی گردنش تا ناف سر می خوردند را شمرد. برای هر سه دانه یک جرعه از کاسه نقره اش آب سر می کشید. یخ توی کاسه هم دیگر بی رمق شده بود.
 یکی از فراش های اندرونی سینی  روی سر وارد حیاط شد و داد زد : " غذای انیس الدوله .... !"
او همانطور که لم داده بود به خواجه اش گفت :" آغا بهرام به این مرتیکه بگو یه بار دیگه غذامو دیر بیاره می دم از اون جایی که نداره آویزونش کنن ...."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر