تبریزی آباد

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

›
از جلوی دادگاه خانواده در میدان ونک که رد شد حواسش به آدمهایی بود که جلوی در بزرگش ایستاده بودند. بیشتر زنهایی بودند که با وکیلهایشان حرف می...
۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

ثانیآ مزخرف نگو !

›
گفتم: یک هفته قبل برای هم هر کاری می کردیم ولی دیروز وقتی من را گیر کرده در چاله دید رویش را برگرداند و رفت . یعنی ما آدما اینقدر سریع فرامو...
۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

روز اول یک دوره مزخرف . . .

›
صدای زنگ ساعت که آمد پهلوهایش  تیر می کشید.  تکان اول را که زیر روتختی خورد  احساس کرد کلیه راستش  داخل بدن مثل یک تکه سنگ این ور و آن ور می...
۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه

لرز

›
" آقا! شما باید قدری بیشتر دفت کنین. اگر همینطوری ادامه بدید به پنجاه سال نمی رسین" دکتر این را در حالی می گفت که گوشی معاینه اش ر...
۱۳۹۰ مرداد ۹, یکشنبه

سلام خانوم جون

›
سلام خانوم جون، اول به خاله عذرا هم سلام می کنم که می دانم الان این نامه را برایتان می خواند. امیدوارم خوب باشید خاله جان و کسالت عمو عبدی ه...
۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

صحنه قتل

›
 از خونی که اطراف پیکرش روی  سرامیک ریخته بود فکر کردم کارش تمام شده ولی پاهایش به آرامی تکان خوردند.  رفتم بالای سرش و با انبردست ضربه محکم...
۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

مزخرف های رویایی

›
صورتش را که خاراند ته ریشش صدا داد. سرش را بالا کرد و لبخندی زد به خانم دکتر نگاه کرد. دکتر پرسید:" خب؟ منتظرم!" او گفت:" ف...
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب

درباره من

رضا
آخر سر نفهمیدم با خودم چند چندم !
مشاهده نمایه کامل من
با پشتیبانی Blogger.