۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

مزخرف های رویایی

صورتش را که خاراند ته ریشش صدا داد. سرش را بالا کرد و لبخندی زد به خانم دکتر نگاه کرد. دکتر پرسید:" خب؟ منتظرم!"
او گفت:" فایده نداره. نه وقت شما را تلف کنم و نه وقت خودم رو" و نیم خیز شد.
دکتر گفت:" وقت من رو که بابتش پول میدی. وقت خودت رو هم اگه تلف می شه اصلا برای چی می آی؟"
او همانطور که چسبیده به مبل ایستاده بود گفت:" آخه شروع کنم به گفتن مزخزف پشت مزخرف می آد "
دکتر چیزی روی کاغذ جلویش نوشت و گفت : " نود درصد حرف همه مردم مزخرفاته فقط خودشون نمی دونن...تو جلوتری که خودت می دونی " و خندید.
او هم خندید و آرام دوباره نشست و با انگشت عینکش را روی بینی اش بالا داد و گفت:" خیلی خب! راجع به هر چی که مربوط به گذشتست فکر می کنم غمم می گیره. چه خاطرات خوب چه بد. هر دو تاش. وقتی مرورشون می کنم اشکم در می آد. "
دکتر پرسید:" جنس این غم چیه؟ یعنی اگه بخوای یک اسم روش بذاری چی می گی"
گفت" خب بهش می گن نوستالژی..." دکتر حرفش را قطع کرد که :" چی بهش می گن مهم نیست. تو چه اسمی روش میذاری؟"
دو دستش را روی دسته های صندلی فشار داد و گفت:" از دست دادن! نمی دونم از دست دادن چی ... انگار همیشه گذشته بهتر بوده. رویایی تر بوده و حالا دیگه نیست. " کمی مکث کرد . از پنجره درخت های خیابان ولیعصر را می دید ولی وزن خیرگی نگاه دکتر روی خودش را حس می کرد. ادامه داد:" فرصت! این چیزیه که تو همه گذشته از دست رفته. فرصت برای چی نمی دونم..."
بالا نگاه کرد تا ببیند دکتر چیزی می گوید یا نه. دید او دستش را زیر چانه اش گذاشته لبخند می زند و به او نگاه می کند و خودکارش روی برگ پرونده اش آماده حرکت بعدی است. او هم لبخند زد. دکتر گفت: با فرصت های الانت چی کار می کنی؟ فرصت های زمان حال"
سرش را پایین انداخت و نگاهی به سرامیک کف اتاق انداخت. با نگاهش مسیر طرح شطرنجی آنرا دنبال کرد تا به قرنیز دیوار کنار میز دکتر رسید و از آنجا رفت روی میز. فنجان چایی و بخاری که از رویش بالا می رفت تا جایی که بخار محو می شد. از آنجا نگاهش پرید روی آبی فیروزه ای روسری دکتر که هنوز به او خیره بود. او هم به دکتر خیره شد و گفت:" می ذارمشون کنار تا رویای شن که بعدآ با غمشون حال کنم!"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر