۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

بالاخره

صدای اس ام اس آمد. نوشته بود :" بالاخره شد. وقتشه ! برو بیرون" از خانه زدم بیرون. آسمان خاکستری رنگ بود و لایه ای از خاکسترهمه جا نشسته بود. درختهای کوچه برگ نداشتند. دو تا گربه زیر چرخ ماشین همسایه کز کرده بودند. یکی شان مرا دید آمد بیرون. خودش را تکاند. کلی خاکستر ازش بلند شد. رفت به سمت سطل آشغال کوچه که یکوری برگشته بود روی زمین. روی آب چرب بو داری که از ته سطل روی آسفالت کوچه سر خورده بود چند تا غلت زد. خاکسترها بیشتر به پشمهایش چسبیدند. صدای پنجره خانه آمد که بسته شد و نگاه که کردم دیدم پرده پشتش هم سریع کشیده شد. چراغ اتاق هم خاموش شد.
باد ملسی می آمد. زیپ ژاکتم را کشیدم بالا. ساعتم را نگاه کردم. عقب بود. ساعت موبایلم را دیدم . جلو بود. از کوچه که آمدم بیرون دیدم  چهار چرخ ماشین هایی که پارک شده بودند همه بی باد بودند. از دور معلوم بود که سر کوچه شلوغ است. یکی دو نفری هم از خانه ها آمدند بیرون و بدو رفتند به سرکوچه. من هم دویدم. سگ ولگردی که همیشه چرت می زد داشت دور خودش می چرخید. من را که دید دنبالم دوید. وحشت کردم و سریع تر دویدم . او هم سریعتر دوید. اما به من که رسید از کنارم رد شد. دیدم که رفت قاطی جمعیت سر کوچه. من هم رسیدم. همه کنار پارک محله ایستاده بودند. ساکت. بعضی آسمان خاکستری را نگاه می کردند. بعضی هم خیره شده بودند به تک درخت وسط  میدان  وسط پارک ... با برگ های قرمزش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر