راهم را گرفتم و رفتم تا رسیدم به ته صف. کمی بعد کسی از پشتم گفت : آقا شما ته صفین ؟ زن سالخورده ای بود عصا به دست. روی پیشانی پر چروکش دو سه قطره عرق نشسته بود. گفتم : بله و دوباره پشتم را کردم. کمی بعد گفت: ببخشید ساعت چنده . برگشتم گفتم : ده و بیست دقیقه. داشتم با موبایلم ور می رفتم که دوباره صدایش آمد گفت : پسرم ... من عینکم رو نیوردم. میشه فرم منم پر کنی شما ؟
لبهایم را بهم فشار دادم و بر گشتم دیدم فرمش را سمت من گرفته و لبخند آشنایی می زند....خنده ام گرفت. گفتم : چرا نمیشه مادر !
لبهایم را بهم فشار دادم و بر گشتم دیدم فرمش را سمت من گرفته و لبخند آشنایی می زند....خنده ام گرفت. گفتم : چرا نمیشه مادر !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر