۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

لبخند آشنا

راهم را گرفتم و  رفتم تا رسیدم به ته صف. کمی بعد کسی از پشتم گفت : آقا شما ته صفین ؟ زن سالخورده ای بود عصا به دست. روی پیشانی پر چروکش دو سه قطره عرق نشسته بود. گفتم : بله  و  دوباره پشتم را کردم.  کمی بعد گفت: ببخشید ساعت چنده .  برگشتم گفتم : ده و بیست دقیقه. داشتم با موبایلم ور می رفتم که دوباره صدایش آمد گفت : پسرم ... من عینکم رو نیوردم. میشه فرم منم پر کنی شما ؟
 لبهایم را بهم فشار دادم و بر گشتم دیدم فرمش را سمت من گرفته و لبخند آشنایی می زند....خنده ام گرفت. گفتم : چرا نمیشه مادر !

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر