تو سراشیبی پارکینگ سر پوشیده ماشین را ول داده بودم و فقط سر پیچ ها ترمز می کردم. او دستش را محکم به جلوی داشبرد گرفته بود. سر هر پیچ که نور چراغ ماشین های مقابل که خارج می شدند را می دیدم اول فکر می کردم که از کنار هم رد نشویم. ولی رد می شدیم. بالاخره طبقه منهای چهار به نگهبان گفتم که جایی به مان بدهد. نگهبان تابلوی ظرفیت تکمیل را از روی زمین جابجا کرد. او گفت : " مگه نزده بود ظرفیت تکمیل ؟!" گفتم :" حالا می بینی! " نگهبان ما را گوشه ای عقب پارکینگ جا داد. پیاده شدیم. اسکناس آبی را کف دستش گذاشتم و براه افتادیم. گفتم : " بریم. آسانسور اونجاست " منتظر آسانسور که بودیم گفتم :" مثل اینکه تو این ده پونزده سال یادت رفته اینجا چه جوریه ها " خندید و گفت :" چرا طبقه های قبلی اینکار رو نکردی ؟" گفتم :" آخه اونها واقعا پر بود. " گفت :" چطور ؟" گفتم :" بخاطر اینکه نگهبانهاش تو چشام نگاه نمی کردن " . آسانسور آمد. خالی بود. طبقه همکف را زدم. پرسیدم :" گفتی پروازت دقیقا چه ساعتیه ؟" گفت :" وقت داریم" . طبقه همکف خیلی خلوت بود. او گفت :" پس اون همه ماشین تو پارکینگ مال کیه ؟" گفتم :" حتمآ طبقه های دیگه ان ... "
فروشنده های بوتیک ها بیرون در ایستاده بودند. بعضی ها به فروشنده همسایه نگاه می کردند و بعضی هم زل زده بودند به ما دو تا که تک و تنها توی راهروی آن طبقه قدم می زدیم. بالاخره رسیدیم به بخش سوپر مارکت خیلی بزرگ مجتمع. همین که وارد شدیم او راهروهای خلوت را چپ و راست کرد تا رسیدیم به جایی که فقط چیپس روی قفسه ها بود. دست انداخت و چند تا بسته چیپس خانواده برداشت انداخت تو چرخ دستی. وفتی دید من نگاهش می کنم. گفت :" باور نمی کنی ولی مزه اینا رو هیچ جای دنیا نمی تونی پیدا کنی " داشت می رفت سمت قفسه کیک و بیسکویت که گفتم : " گفتی ساعت چنده پروازت ؟" گفت :" ای بابا منو به شک انداختی انقدر پرسیدی" بلیطش را در آورد و نگاهی کرد. گفت :" دو ساعت مونده" گفتم :" دو ساعت به چی ؟" گفت :" پرواز دیگه !" گفتم :" بابا تو باید الان فرودگاه باشی....تا اونجا این موقع یک ساعت و نیم راهه" چشمهاش از حدقه زد بیرون و گفت " راست می گی ؟!" شروع کرد به دویدن. من هم دنبالش چرخ دستی به دست. راهرو های سوت و کور را به سرعت یکی به راست و یکی به چپ می پیچیدیم. ازش عقب افتادم. دیگر داشت از روی قفسه ها می پرید و من نمی دیدمش . داد زد :" دربست می گیرم... می رم کارت پرواز بگیرم.... چمدونمو بیار اونجا منتظرم"
داد زدم :" صبر کن با هم بریم " .... او که صدایش دور تر می شد داد زد :" چیپسا یادت نره "
به خروجی که رسیدم بیست سی تا صندوق کنار هم ردیف بودند. پشت هر کدام صفی طولانی. اما صدا از آدمها در نمی آمد. پشت یکی از صف ها ایستادم. پرسیدم : آفا شما ته صفی ؟ " یارو بر نگشت. فقط با سر اشاره کرد که یعنی آره.
فروشنده های بوتیک ها بیرون در ایستاده بودند. بعضی ها به فروشنده همسایه نگاه می کردند و بعضی هم زل زده بودند به ما دو تا که تک و تنها توی راهروی آن طبقه قدم می زدیم. بالاخره رسیدیم به بخش سوپر مارکت خیلی بزرگ مجتمع. همین که وارد شدیم او راهروهای خلوت را چپ و راست کرد تا رسیدیم به جایی که فقط چیپس روی قفسه ها بود. دست انداخت و چند تا بسته چیپس خانواده برداشت انداخت تو چرخ دستی. وفتی دید من نگاهش می کنم. گفت :" باور نمی کنی ولی مزه اینا رو هیچ جای دنیا نمی تونی پیدا کنی " داشت می رفت سمت قفسه کیک و بیسکویت که گفتم : " گفتی ساعت چنده پروازت ؟" گفت :" ای بابا منو به شک انداختی انقدر پرسیدی" بلیطش را در آورد و نگاهی کرد. گفت :" دو ساعت مونده" گفتم :" دو ساعت به چی ؟" گفت :" پرواز دیگه !" گفتم :" بابا تو باید الان فرودگاه باشی....تا اونجا این موقع یک ساعت و نیم راهه" چشمهاش از حدقه زد بیرون و گفت " راست می گی ؟!" شروع کرد به دویدن. من هم دنبالش چرخ دستی به دست. راهرو های سوت و کور را به سرعت یکی به راست و یکی به چپ می پیچیدیم. ازش عقب افتادم. دیگر داشت از روی قفسه ها می پرید و من نمی دیدمش . داد زد :" دربست می گیرم... می رم کارت پرواز بگیرم.... چمدونمو بیار اونجا منتظرم"
داد زدم :" صبر کن با هم بریم " .... او که صدایش دور تر می شد داد زد :" چیپسا یادت نره "
به خروجی که رسیدم بیست سی تا صندوق کنار هم ردیف بودند. پشت هر کدام صفی طولانی. اما صدا از آدمها در نمی آمد. پشت یکی از صف ها ایستادم. پرسیدم : آفا شما ته صفی ؟ " یارو بر نگشت. فقط با سر اشاره کرد که یعنی آره.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر