وارد اتاق که شد سلام کرد و دکتر هم جواب داد و همانطور که برگه پرونده او را می خواند خیلی کش دار گفت :" خب!!!" و بلافاصله ادامه داد:" اینبار آقای کهندل ما چطوره ؟"
او لبخند بی رمقی زد و گفت:" خدا رو شکر "
دکتر پرسید:" داروهاتون خوردی؟ اوضاع چطوره ؟"
او جواب داد:" بله همه رو خوردم. فکر کنم خوبم"
دکتر گفت:" خوبه ! پس اون حالت پرخاشگری و عصبانیتو دیگه ندارین"
او گفت:" بله دیکه ندارم"
دکتر پرسید :" مشکل دیگه ای هم ندارین؟"
او همانطور که به کف اناق خیره شده بود گفت:" نه خیلی...فقط دلهره، بی انگیزگی و سستی، شبا خوب نمی خوابم.....آهان ضمنآ گاهی همینجوری با خودم حرف می زنم...البته داروها موثر بوده چون با خودم که تنها هستم دیگه بلند بلند فحش های رکیک نمی دم... ولی حرف می زنم، خودم هم جواب می دم..." به بالا که نگاه کرد دید دکتر از بالای عینک دو دیدش به او خیره شده. دست و پاشو گم کرد و گفت : دکتر! اینا نشونه بدیه ؟!"
دکتر خیلی خونسرد گفت:" نه اصلا...." بعد سرش را انداخت پایین و شروع کرد به توشتن و گفت:" داروتونو عوض می کنم."
او لبخند بی رمقی زد و گفت:" خدا رو شکر "
دکتر پرسید:" داروهاتون خوردی؟ اوضاع چطوره ؟"
او جواب داد:" بله همه رو خوردم. فکر کنم خوبم"
دکتر گفت:" خوبه ! پس اون حالت پرخاشگری و عصبانیتو دیگه ندارین"
او گفت:" بله دیکه ندارم"
دکتر پرسید :" مشکل دیگه ای هم ندارین؟"
او همانطور که به کف اناق خیره شده بود گفت:" نه خیلی...فقط دلهره، بی انگیزگی و سستی، شبا خوب نمی خوابم.....آهان ضمنآ گاهی همینجوری با خودم حرف می زنم...البته داروها موثر بوده چون با خودم که تنها هستم دیگه بلند بلند فحش های رکیک نمی دم... ولی حرف می زنم، خودم هم جواب می دم..." به بالا که نگاه کرد دید دکتر از بالای عینک دو دیدش به او خیره شده. دست و پاشو گم کرد و گفت : دکتر! اینا نشونه بدیه ؟!"
دکتر خیلی خونسرد گفت:" نه اصلا...." بعد سرش را انداخت پایین و شروع کرد به توشتن و گفت:" داروتونو عوض می کنم."
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر