۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۶, جمعه

نبض مغز


از حمام که آمدم بیرون جوری ایستاده بود که معلوم بود سوسک دیده.به من نگاه کرد. من نگاه عصبانی کردم. خودش گبه را کنار زد . زیرش را نگاه کرد. پایش را جایی زیرگبه کوبید روی زمین. چیزی مثل باد رفت سمت اتاق. من داد زدم :" خب بگو من خودم بیام ...اااااه" رفتم سمت راهرو. هر چه چراغها را می زدم روشن نمی شد. صدایی از اتاق خواب می آمد. رفتم دیدم از دیوار پشت کتابخانه صدای یک موتور قوی می آمد. مثل پمپ یک موتورخانه. .ولی انگار دنده هم عوض می کرد. برگشتم تو راهرو صدایش زدم او هم بیاید گوش کند. دیدم صدای ناله اش می آید. برگشتم دیدم که او نیست. اما صدای ناله ای به من نزدیک می شد. صدایش که نزدیک می شد فضای زردی را هم دیدم که می آید. از کنارم که رد شد دنبالش رفتم. من هم ناله می کردم. از همانجا پریدم تا خودم را داخل حجم زردش بیندازم. پروازم با فرود با سر و دماغ به دیوار بالای تخت تمام شد.... مغزم نبض می زد.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر