۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

توپ

کمربتدش را زیر شکم کمی چرخاند و در را باز کرد و نشست روی صندلی جلو. من زدم تو دنده و راه افتادم. همانطور که به سختی کمربند ایمنی اش را می بست گفت : چطور بود ؟ 
با کمی مکث گفتم : خوب بود حاج آقا. خیلی خوب بود.
گفت : چیزی دیگه نمونده . نیگاه نکن  تازه سفت کاریش تموم شده. تا آخر تابستون تمومه.... زودی دست مهرناز میگری میرین سر زتدگی تون.
گفتم : بله حاج آقا فقط ...
پرید تو حرفم  و گفت : ففط و اما و اینا رو هم بریز دور .... 
حرفم را قورت دادم .
آرام یکی از آهنگ های قدیمی را زمزمه می کرد . یکی دو بیتی که خواند فطع کرد و گفت : خدا رو صد هزار مرتبه شکر. امیر خان ! ما رو توپم تکون نمی ده.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر