۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

حلقه ها

قاشق و چنگال را ول داد وسط بشقاب. چند تا دانه برنج پرت شدند روی میز. لقمه را سریع در دهانش چرخاند و قورت داد. به او نگاه کرد و گفت : "می دونی چیه ؟! دیگه هیچی نگو... هیچی !"
و بلند شد رفت اتاق خواب و در را محکم بست.   
او همانطورکه لقمه ماسیده در دهانش را می جوید به حلقه چربی دور دانه های برنج  روی میز نگاه می کرد. حلقه هایی که بزرگتر می شدند.

۱ نظر:

  1. حلقه هایی که در اون لحظه؛به حلقه دار! میموندند!
    حس خفگی تو وجودش جون گرفت...

    پاسخ دادنحذف