۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه

آسانسورسواری آخر یک استاد

از طبقه چهارم هم گذشته بود وقتی جمله آخر تارا یادش آمد که گقته بود :" استاد! شما تو این نقاشی هم مثل همه کارای دیگه تون تنهایی رو ترسیم کردین. نه ؟" آمد در دل جواب بدهد که با پشت سر آمد روی سنگفرش پیاد رو  و از همانجا هم جمجمه اش ترکید . در سه چهار ثانیه ای که بدن له و لورده اش تشنج داشت صدای نا مفهمومی در آورد. این صدا وقتی دوباره به لب پنجره هفتم رسید مفهوم شد که می گفت:" پس تو چیکاره بودی اینجا آخه ... دیگه به چه زبونی باید می گفتم که ...." سرعت حرکت به سمت بالا زیاد بود و تارا کلمه آخر را (هم ) نفهمید که گفت :
"...می فهمیدی .... !"
  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر