۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

چمبانمه

مطب دکتر بود یا بیمارستان نمی دانم.،ولی خیلی شلوغ بود ! بیمارانی روی تخت هایشان که وسط سالن انتظار به شکل ماتریسی چیده شده بود خوابیده بودند. از دیس فلزی غذایشان که روی شکمشان بود بخار بلند می شد. دو سه تایی از آنها جثه های کوچکی داشتند و دمرو چمبانمه زده بودند داخل دیس کنار چیزی شبیه به ماکارونی. یکی از آنها پیرزنی کوتوله بود با موهای سفید بلند که روی جثه کوچکش ریخته بود. پوست گرده اش سوخته بود. از پوستش و ماکارونی کنارش بخار بلند می شد. صدای دکتر را شنیدم که از اتاقی می آمد.  رفتم داخل  اتاق دیدم زانوی بیماری را با یک دست گرفته با دست دیگرساق پایش را به جهات مختلف می پیچاند. بیمار بدون حرکت به سقف نگاه می کرد. صدای ناله از سالن آمد. برگشنم دیدم پیرزن چمبانمه زده ناله می کند. تارها مویش با کنار ریخته  و با رشته های ماکارونی بهم تابیدم یود. . .  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر