از جلوی دادگاه خانواده در میدان ونک که رد شد حواسش به آدمهایی بود که جلوی در بزرگش ایستاده بودند. بیشتر زنهایی بودند که با وکیلهایشان حرف می زدند. مردهایی هم بودند که تکیه داده بودند سیگار دود می کردند. رفت تو عوالم ده دوازده سال پیش وقتی روز آخر دادگاه حکم را داد که بروند محضر. تنه محکمی خورد یا زد به عابری که از جلو می آمد. هر دو کلی عذر خواستند از هم. پهلویش درد گرفت. دردی از داخل. دردی کهنه. درد یک گره کهنه در جایی درون بدن که نمی دانست کجاست و حالا با این تنه دردش بیدار شده بود.
گره ای که زمانی مثل جوشی در صورت بوده است. جوشی که رفته اما جایش مانده. جایی برآمده که اگر تیغ به آن خورد هنوز خون می آید...
