صدای زنگ ساعت که آمد پهلوهایش تیر می کشید. تکان اول را که زیر روتختی خورد احساس کرد کلیه راستش داخل بدن مثل یک تکه سنگ این ور و آن ور می شود. نور خاکستری روشن صبح از لای پرده پنجره پاسیو وقتی از لای پلک های پف کرده او هم گذشت حسابی تیره شد. انگار توی کاسه چشمهایش چسب اوهو ریخته بودند. چشمانش را بست و روتختی را بالای سرش کشید. کورمال کورمال زیر روتختی دنبال ریموت کنترل پنکه می گشت. وقتی همه جا را گشت و آنرا پیدا نکرد به سمت راست خوابید و دستش را از زیر روتختی بیرون آورد و روی کف اتاق دست کشید تا بالاخره لمسش کرد. از همانجا بدون آنکه سرش را بیرون بیاورد و نگاه کند پنکه را خاموش کرد. به همانوری که خوابیده بود زانوی هایش را در شکمش جمع کرد و پا های یخ کرده اش را مالاند. زنگ ساعت که جلوی آینه آنسوی اتاق بود همانطور می زد و او که تازه گرمای مطبوعی در پاها و پهلو هایش جریان پیدا می کرد اصلآ نمی خواست بلند شود. به این فکر می کرد که اصلا حال رفتن سر کار را ندارد، حوصله هیچکس و هیچ چیز را ندارد و شاید از دیدن خودش جلوی آینه دستشویی عق بزند.... و بالاخره اصلا حوصله بیدار بودن را ندارد.
پس نیم خیز شد و ریموت پنکه را که هنوز دستش بود پرت کرد سمت ساعت روی میز جلوی آینه. ریموت به ردیف شیشه های ادکلن خورد کمانه کرد به آینه خورد و برگشت به مام زیر بغلی که درست پشت ساعت بود خورد و آنرا انداخت روی ساعت. ساعت از روی میز افتاد زمین و چند تا قل خورد تا در پشتش جدا شد و دو باتری قلمی آن درآمدند و بالاخره صدای زنگ قطع شد. یکی از باتری های قلمی کل مسیر زیر تخت را غلتید و با پایه سمت دیگر تخت خورد و ایستاد. دیگر فقط سکوتی بود که با صدای پای کلاغ هایی که روی سقف ایرانیتی پاسیو ورجه وورجه می کردند شکسته می شد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر