سلام خانوم جون،
اول به خاله عذرا هم سلام می کنم که می دانم الان این نامه را برایتان می خواند. امیدوارم خوب باشید خاله جان و کسالت عمو عبدی هم مرتفع شده باشد.
خانوم جون، شنیدم خیلی غصه خوردین. دختر دایی گفت برگشتید مثل ابر بهار اشک ریختید. این نامه را دارم برایتان می فرستم که بگویم سر جدتان قسم ناراحتی نکنید. برای من مسئله تمام شده است. راستش از اولش هم آن باری که تهران بودیم و دختر دایی عذرا این ها آخر هفته ما را بردند با خودشان میگون ویلای خانواده قمر وزیر، من دلم گواهی نمی داد. ولی رفتیم. من هم آمدم. خوب راستش از شیرین، دخترشان خوشم آمد. به دل می نشست و شیرین بود. ولی خود احترام خانوم اصلا شیرین نبود. خیلی به مال دنیا می نازید.
حالا شما ناراحت شدید از حرفش ولی بینی و بین الله پر بیراه نگفته. ما لقمه هم نیستیم. من میان قوم آنها وصله ناجورم. گیرم خود شیرین دختر خوبی است. دختر دایی عذرا هم گفته وقتی احترام خانم آن کلفت ها را بار می کرده اشک در چشم شیرین لبریز بوده. ... اما خوب خودتان همیشه گفنید :" مادر را ببین و دختر را بگیر !"
خلاصه کنم و سرتان را درد نیاورم. مشمول الذنبه اید اگر دیگر برای این قائله مکدر باشید.
اگر از احوالات ما بخواهید ملالی نیست جز دوری شما. این روزها در هوای گرم ایذه خیلی از مایه های آبله در رفت و آمد و گرمای هوا خراب می شوند و مایه کوبی ها راتجدید می کنم. وقتی بین مدرسه و سپاه بهداشت در حال آمد و شد هستم که هیچ ولی شبها جلوی پنکه زیمنس اهدایی شما خیلی فکر می کنم.
معلمی را دوست دارم. کارم دربهداشت را نیز. اما آیا این کار، کار من است؟ این زندگی، زندگی من است ؟ یادتان هست سال قبل پی ماجرای فیروزه دختر شیخ جابر را دیگر نگرفتم. پدرش به من محبت داشت. فیروزه را هم می خواستم ولی دیدم پا گیر می شو. و دیگر زندگی ام تا آخر عمر همین خواهد بود.
سرتان را درد نمی آورم. می خواهم برگردم اصفهان درس بخوانم برای ورود به دانشگاه. امتحانات مدرسه ها که تمام شد می آیم.
راستی خانم جون اگر گذرت به خیاطی آلامد در شیخ بهایی افتاد به آقای ژرژیک سلام برسان بگو آن پارچه فاستونی انگلیسی که نمونه اش را برایم فرستاده از اهواز پیدا کردم یک تاقه برایش می آورم.
دیگر سرتان را دردنمی آورم.
روی ماهتان را می بوسم.
خدا نگهدارتان.
قربانتان،
احمد رضا،
ایذه.
خرداد 1336