۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

از جلوی دادگاه خانواده در میدان ونک که رد شد حواسش به آدمهایی بود که جلوی در بزرگش ایستاده بودند. بیشتر زنهایی بودند که با وکیلهایشان حرف می زدند. مردهایی هم بودند که تکیه داده بودند سیگار دود می کردند.  رفت تو عوالم  ده دوازده سال پیش وقتی روز آخر دادگاه حکم را داد که بروند محضر. تنه محکمی خورد یا زد به عابری که از جلو می آمد. هر دو کلی عذر خواستند از هم.  پهلویش درد گرفت. دردی از داخل. دردی کهنه. درد یک گره کهنه در جایی درون بدن که نمی دانست کجاست و حالا با این تنه دردش بیدار شده بود.  
گره ای که زمانی مثل جوشی در صورت بوده است. جوشی که رفته اما جایش مانده. جایی برآمده که اگر تیغ به آن خورد هنوز خون می آید...

۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

ثانیآ مزخرف نگو !

گفتم: یک هفته قبل برای هم هر کاری می کردیم ولی دیروز وقتی من را گیر کرده در چاله دید رویش را برگرداند و رفت . یعنی ما آدما اینقدر سریع فراموش می کنیم

دکتر گفت : اولآ یادت باشه دوست داشتن بدون احساس مالکیت بی معنیه ... ثانیآ مزخرف نگو ! رهاش کن تا زندگی شو بکنه و عاقبت به خیر بشه. تو آخه چه گلی به سرش می زدی ؟!

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

روز اول یک دوره مزخرف . . .

صدای زنگ ساعت که آمد پهلوهایش  تیر می کشید.  تکان اول را که زیر روتختی خورد  احساس کرد کلیه راستش  داخل بدن مثل یک تکه سنگ این ور و آن ور می شود. نور خاکستری روشن  صبح از لای پرده پنجره پاسیو وقتی از لای پلک های پف کرده او هم گذشت حسابی تیره شد.  انگار توی کاسه چشمهایش چسب اوهو ریخته بودند. چشمانش را بست و  روتختی را  بالای سرش  کشید.   کورمال کورمال زیر روتختی دنبال ریموت کنترل پنکه می گشت.  وقتی همه جا را گشت  و آنرا پیدا نکرد  به سمت راست خوابید و دستش را از زیر روتختی بیرون آورد و روی کف اتاق دست کشید تا بالاخره لمسش کرد. از همانجا بدون آنکه سرش را بیرون بیاورد و نگاه کند پنکه را خاموش کرد.  به همانوری که خوابیده بود زانوی هایش را در شکمش جمع کرد و پا های یخ کرده اش را مالاند.  زنگ ساعت که  جلوی  آینه آنسوی اتاق بود همانطور می زد و او که تازه گرمای مطبوعی در پاها و پهلو هایش جریان پیدا می کرد  اصلآ نمی خواست بلند شود. به این فکر می کرد که اصلا حال رفتن سر کار را ندارد، حوصله هیچکس و هیچ چیز را ندارد و شاید از دیدن خودش جلوی آینه دستشویی عق بزند.... و بالاخره اصلا حوصله بیدار بودن را ندارد. 
پس نیم خیز شد و ریموت پنکه را که هنوز دستش بود پرت کرد سمت ساعت روی میز جلوی آینه. ریموت به  ردیف شیشه های  ادکلن خورد کمانه کرد به آینه خورد و برگشت به مام زیر بغلی که درست پشت ساعت بود خورد و آنرا انداخت روی ساعت. ساعت از روی میز افتاد زمین و چند تا قل خورد تا در پشتش جدا شد و دو باتری قلمی آن درآمدند و بالاخره صدای زنگ قطع شد. یکی از باتری های قلمی کل مسیر زیر تخت را غلتید و با پایه سمت دیگر تخت خورد و ایستاد. دیگر فقط سکوتی بود که با صدای پای کلاغ هایی که روی سقف ایرانیتی پاسیو ورجه وورجه می کردند شکسته می شد...  

۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه

لرز

" آقا! شما باید قدری بیشتر دفت کنین. اگر همینطوری ادامه بدید به پنجاه سال نمی رسین" دکتر این را در حالی می گفت که گوشی معاینه اش را آرام آرام روی پشت او که بدون پیراهن روی تخت معاینه تشسته بود جابجا می کرد پس " خدا نکنه " ریز زن را نشنید.  زن روی صندلی نشسته بود و به چین های شکم مرد خیره بود و نفهمید که مرد دارد با چشمهایش روی سرامیک کف مطب با خودش شطرنج می زند.
دکتر برگشت پشت میزش و دوباره برگه های آزمایش را زیر و رو کرد. بعد عکس ریه را برداشت و بالا نگه داشت و توی نور اتاق نگاه کرد و همانطور پرسید:" شما چند ساله سیگار می کشین؟" مرد همانطور نشسته بود. شانه هایش پایین افتاده بود و از جایش تکان نمی خورد. زن گفت :" از هجده سالگی می کشیده دکتر یعنی بیست و پنج سال!"
مرد لرزی کرد و  نگاهش را از کف اتاق بالا آورد به صورت زن.  زن بلند شد پیراهن مرد را داد تا بپوشد و برگشت سمت میز دکتر و خیره شد به دست دکتر که داشت مثل برق و باد تو دفترچه بیمه مرد می نوشت.

۱۳۹۰ مرداد ۹, یکشنبه

سلام خانوم جون

سلام خانوم جون،
اول به خاله عذرا هم سلام می کنم که می دانم الان این نامه را برایتان می خواند. امیدوارم خوب باشید خاله جان و کسالت عمو عبدی هم مرتفع  شده باشد.

خانوم جون! همه ماجرا را شنیدم.  دیشب که با دختر دایی عذرا تلفنی صحبت می کردم جریان خواستگاری را برایم گفت.  گفت که احترام خانم قمر وزیر چه ها گفته. اینکه گفته :" مگر احمد به جز یک دست کت و شلوار چی داره که من دختر نارپرورده ام را بهش بدم "
خانوم جون، شنیدم خیلی غصه خوردین. دختر دایی گفت برگشتید مثل ابر بهار اشک ریختید. این نامه را دارم برایتان می فرستم که بگویم سر جدتان قسم ناراحتی نکنید. برای من مسئله تمام شده است. راستش از اولش هم آن باری که تهران بودیم و دختر دایی عذرا این ها آخر هفته ما را بردند با خودشان میگون ویلای خانواده قمر وزیر،  من دلم گواهی نمی داد. ولی رفتیم. من هم آمدم. خوب راستش از شیرین، دخترشان  خوشم آمد. به دل می نشست و شیرین بود. ولی خود احترام خانوم اصلا شیرین نبود. خیلی به مال دنیا می نازید.
حالا شما ناراحت شدید از حرفش ولی بینی و بین الله پر بیراه نگفته. ما لقمه هم نیستیم.  من میان قوم آنها وصله ناجورم.  گیرم خود شیرین دختر خوبی است. دختر دایی عذرا هم گفته وقتی احترام خانم آن کلفت ها را بار می کرده اشک در چشم شیرین لبریز بوده. ... اما خوب خودتان همیشه گفنید :" مادر را ببین و دختر را بگیر !"
خلاصه کنم و سرتان را درد نیاورم. مشمول الذنبه اید اگر دیگر برای این قائله مکدر باشید.

اگر از احوالات ما بخواهید ملالی نیست جز دوری شما. این روزها در هوای گرم ایذه خیلی از مایه های آبله در رفت و آمد و گرمای هوا خراب می شوند و مایه کوبی ها راتجدید می کنم. وقتی  بین مدرسه و سپاه بهداشت در حال آمد و شد هستم که هیچ ولی شبها جلوی پنکه زیمنس اهدایی شما خیلی فکر می کنم. 

معلمی را دوست دارم.  کارم دربهداشت را نیز. اما آیا این کار، کار من است؟ این زندگی، زندگی من است ؟  یادتان هست سال قبل پی ماجرای فیروزه دختر شیخ جابر را دیگر نگرفتم. پدرش به من محبت داشت. فیروزه را هم می خواستم ولی دیدم  پا گیر می شو. و دیگر زندگی ام تا آخر عمر همین خواهد بود. 

سرتان را درد نمی آورم. می خواهم برگردم اصفهان درس بخوانم برای ورود به دانشگاه.  امتحانات مدرسه ها که تمام شد می آیم.
راستی خانم جون اگر گذرت به خیاطی آلامد در شیخ بهایی افتاد به آقای ژرژیک سلام برسان بگو آن پارچه فاستونی انگلیسی که نمونه اش را برایم فرستاده از اهواز پیدا کردم یک تاقه برایش می آورم.
دیگر سرتان را دردنمی آورم. 
روی ماهتان را می بوسم.
خدا نگهدارتان.

قربانتان،
احمد رضا،
ایذه.
خرداد 1336

۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

صحنه قتل

 از خونی که اطراف پیکرش روی  سرامیک ریخته بود فکر کردم کارش تمام شده ولی پاهایش به آرامی تکان خوردند.  رفتم بالای سرش و با انبردست ضربه محکم دیگری به جمجمه اش زدم.  پاهایش از حرکت ایستادند. با پایم هلش دادم و کمی جلوتر پرتش کردم. خونی که از سرش آمده بود هم روی سرامیک کش آمد و ردی انداخت. دستمالی آوردم . خون کثیف تیره اش را از روی سرامیک پاک کردم. رد خون را هم همینطور. از سرش گرفتم و بلندش کردم. قبل از اینکه از پنجره بیرون بیاندازمش یکی از شاخک هایش تکان بی رمقی خورد...

۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

مزخرف های رویایی

صورتش را که خاراند ته ریشش صدا داد. سرش را بالا کرد و لبخندی زد به خانم دکتر نگاه کرد. دکتر پرسید:" خب؟ منتظرم!"
او گفت:" فایده نداره. نه وقت شما را تلف کنم و نه وقت خودم رو" و نیم خیز شد.
دکتر گفت:" وقت من رو که بابتش پول میدی. وقت خودت رو هم اگه تلف می شه اصلا برای چی می آی؟"
او همانطور که چسبیده به مبل ایستاده بود گفت:" آخه شروع کنم به گفتن مزخزف پشت مزخرف می آد "
دکتر چیزی روی کاغذ جلویش نوشت و گفت : " نود درصد حرف همه مردم مزخرفاته فقط خودشون نمی دونن...تو جلوتری که خودت می دونی " و خندید.
او هم خندید و آرام دوباره نشست و با انگشت عینکش را روی بینی اش بالا داد و گفت:" خیلی خب! راجع به هر چی که مربوط به گذشتست فکر می کنم غمم می گیره. چه خاطرات خوب چه بد. هر دو تاش. وقتی مرورشون می کنم اشکم در می آد. "
دکتر پرسید:" جنس این غم چیه؟ یعنی اگه بخوای یک اسم روش بذاری چی می گی"
گفت" خب بهش می گن نوستالژی..." دکتر حرفش را قطع کرد که :" چی بهش می گن مهم نیست. تو چه اسمی روش میذاری؟"
دو دستش را روی دسته های صندلی فشار داد و گفت:" از دست دادن! نمی دونم از دست دادن چی ... انگار همیشه گذشته بهتر بوده. رویایی تر بوده و حالا دیگه نیست. " کمی مکث کرد . از پنجره درخت های خیابان ولیعصر را می دید ولی وزن خیرگی نگاه دکتر روی خودش را حس می کرد. ادامه داد:" فرصت! این چیزیه که تو همه گذشته از دست رفته. فرصت برای چی نمی دونم..."
بالا نگاه کرد تا ببیند دکتر چیزی می گوید یا نه. دید او دستش را زیر چانه اش گذاشته لبخند می زند و به او نگاه می کند و خودکارش روی برگ پرونده اش آماده حرکت بعدی است. او هم لبخند زد. دکتر گفت: با فرصت های الانت چی کار می کنی؟ فرصت های زمان حال"
سرش را پایین انداخت و نگاهی به سرامیک کف اتاق انداخت. با نگاهش مسیر طرح شطرنجی آنرا دنبال کرد تا به قرنیز دیوار کنار میز دکتر رسید و از آنجا رفت روی میز. فنجان چایی و بخاری که از رویش بالا می رفت تا جایی که بخار محو می شد. از آنجا نگاهش پرید روی آبی فیروزه ای روسری دکتر که هنوز به او خیره بود. او هم به دکتر خیره شد و گفت:" می ذارمشون کنار تا رویای شن که بعدآ با غمشون حال کنم!"