هر بار که چرخهای عقب در دست انداز می افتاد شیر داخل دبه لمبر می داد و شره می کرد بیرون. موقع راه افتادن به بی بی نیره گفته بود که دبه را پر نکند اما او کار خودش را کرده بود. رد شیر روی پهن های تازه افتاده از الاغ بخار می کرد. هوای ملس پاییزی به صورت ساعد می خورد و او را که در سربالایی قبلی حسابی عرق کرده بود خنک می کرد. سا عد داشت به این فکر می کرد که چقدر به بی بی نیره بدهکار است. به این هم فکر کرد که چند بار دیگر باید شیر بخرد. دو هفته پیش که مادرش را برده بود شهر، دکتر گفته بود وضع ریه اش خوب نیست و باید هر روز شیر تازه بخورد.
به کوچه باغ که رسید دوچرخه اش را زد کنار. پیاده شد . چمباتمه زد کنار دیوار کاهگلی. پاکت سیگارش را در آورد . سیگاری آتش زد و به لبه دیوار کاهگلی باغ نگاه می کرد . پاییز سرد همه برگ های درخت را ریخته بود و سایه آن روی لبه دیوار معنی دار شده بود. پک محکمی به سیگارش زد و به کیسه نایلونی که بی بی نیره زیر در دبه بسته بود نگاه می کرد که غرق در شیر بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر