۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

لطف مداوم

داشتم هر چیزی را که ممکن بود در آن یک ماه و نیم به دردم بخورد می انداختم توی کیفم. یک بار دیگر نگاه کردم ببینم شارژر لپ تاپ را برداشته باشم. نمی خواستم دوباره برگردم چیزی بردارم . یکی از بچه گفت :" خب سفر قندهار که نمی ری ..اصلا سفر نمی ری ..خونه ای ! هر چی یادت رفت بگو برات بفرستیم." دیگری گفت :" بابا هیچ چی نبر ! برو فقط استراحت کن. سه ساله مرخصی نرفتی . به کار فکر نکن. ایمیلت رو هم چک نکن. فقط حال کن ... من اگه جات بودم ..... "
داخلی ام زنگ زد و با دست اشاره کردم که یعنی یک دقیقه جمله اش را نگه دارد. مسئول اداری بود :" رئیس کارت داره. برو اتاقش لطفآ " کوشی را که گذاشتم گفتم جمله اش را تمام کند ولی گفت که یادش رفته است دیگر.
در اتاق رئیس را که باز کردم گفت : " مرسی که آمدی" و من را به مهمانش معرفی کرد و دو تا تعریف هم ازم کرد و گفت :" ایشون آقای ایزدنیا هستن. تو شرکت قبلی تو تیم من بودن. خواهش کردم این یکی دو ماهی که نیستی کمک کنن کارات رو زمین نمونه... میشه لطفآ کارها رو بهش منتقل کنی !"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر