کمربتدش را زیر شکم کمی چرخاند و در را باز کرد و نشست روی صندلی جلو. من زدم تو دنده و راه افتادم. همانطور که به سختی کمربند ایمنی اش را می بست گفت : چطور بود ؟
با کمی مکث گفتم : خوب بود حاج آقا. خیلی خوب بود.
گفت : چیزی دیگه نمونده . نیگاه نکن تازه سفت کاریش تموم شده. تا آخر تابستون تمومه.... زودی دست مهرناز میگری میرین سر زتدگی تون.
گفتم : بله حاج آقا فقط ...
پرید تو حرفم و گفت : ففط و اما و اینا رو هم بریز دور ....
حرفم را قورت دادم .
آرام یکی از آهنگ های قدیمی را زمزمه می کرد . یکی دو بیتی که خواند فطع کرد و گفت : خدا رو صد هزار مرتبه شکر. امیر خان ! ما رو توپم تکون نمی ده.
با کمی مکث گفتم : خوب بود حاج آقا. خیلی خوب بود.
گفت : چیزی دیگه نمونده . نیگاه نکن تازه سفت کاریش تموم شده. تا آخر تابستون تمومه.... زودی دست مهرناز میگری میرین سر زتدگی تون.
گفتم : بله حاج آقا فقط ...
پرید تو حرفم و گفت : ففط و اما و اینا رو هم بریز دور ....
حرفم را قورت دادم .
آرام یکی از آهنگ های قدیمی را زمزمه می کرد . یکی دو بیتی که خواند فطع کرد و گفت : خدا رو صد هزار مرتبه شکر. امیر خان ! ما رو توپم تکون نمی ده.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر