پیرزن آب پاش به دست رو تراس می چرخید و زیر لب آهنگی زمزمه می کرد. نم آبی که پاشیده بود روی هرم گرمای غروب تیر ماه از کف تراس می رقصید و می خورد توی دماغ پیرمرد که روی راحتی ولو بود و روزنامه می خواند. روی میز شیشه ای گرد جلوی او از یک لیوان دسته دار چایی پررنگ بخار می شد. کنار آن یک نعلبکی پولکی زعفرانی بود. مرد روزنامه را کمی پایین داد و از بالای عینک مطالعه اش زن را برانداز کرد که دولا شده بود روی لبه تراس و داشت برگهای خشک شده پیچک دور میله های نرده تراس را می چید.
مرد گفت :" نیفتی ! چیکار می کنی !؟ بیا چایتو بخور"
زن همانطور که ادامه می داد گفت :" میام"
مرد دوباره سرش را توی روزنامه انداخت و همانطور که می خواند پرسید:" نگفتن چه ساعتی می آن؟"
زن دوباره آب پاش را برداشت. رفت کنار گلدان بلند قد بنژامین و آب کف دستش می ریخت و می پاشید روی برگهای گرمازده اش.
مرد دوباره گفت :" گفتم نمی دونی کی میان ؟"
زن گفت :" همون دفعه اول هم شنیدم. از ظهر تا حالا ده بار پرسیدی. من هم ده بار گفتم نمی دونم ولی میان!"
آب آب پاش که تمام شد زن رفت جلوی در اتاق دمپایی هایش را در آورد و داخل شد. روفرشی هایش را به پا کرد. رفت تا دم آشپزخانه و آب پاش را کنار دیوار گذاشت و برگشت به سمت اتاق که نگاهش به قاب عکس روی میز کوچولوی کنار اتاق افتاد. رفت قاب را برداشت. دستی روی آن کشید و به دختر و پسر جوان نگاه کرد که هر دو با شلوار کوتاه روی پلی ایستاده بودند. پسر محکم دختر را که موهای بلندش با باد دور صورتش تابیده بود را محکم بغل کرده بود و هر دو ریسه رفته بودند...
مرد گفت :" نیفتی ! چیکار می کنی !؟ بیا چایتو بخور"
زن همانطور که ادامه می داد گفت :" میام"
مرد دوباره سرش را توی روزنامه انداخت و همانطور که می خواند پرسید:" نگفتن چه ساعتی می آن؟"
زن دوباره آب پاش را برداشت. رفت کنار گلدان بلند قد بنژامین و آب کف دستش می ریخت و می پاشید روی برگهای گرمازده اش.
مرد دوباره گفت :" گفتم نمی دونی کی میان ؟"
زن گفت :" همون دفعه اول هم شنیدم. از ظهر تا حالا ده بار پرسیدی. من هم ده بار گفتم نمی دونم ولی میان!"
آب آب پاش که تمام شد زن رفت جلوی در اتاق دمپایی هایش را در آورد و داخل شد. روفرشی هایش را به پا کرد. رفت تا دم آشپزخانه و آب پاش را کنار دیوار گذاشت و برگشت به سمت اتاق که نگاهش به قاب عکس روی میز کوچولوی کنار اتاق افتاد. رفت قاب را برداشت. دستی روی آن کشید و به دختر و پسر جوان نگاه کرد که هر دو با شلوار کوتاه روی پلی ایستاده بودند. پسر محکم دختر را که موهای بلندش با باد دور صورتش تابیده بود را محکم بغل کرده بود و هر دو ریسه رفته بودند...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر