۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

بوی عطر

سر چرخاند به سمت پنجره و خیابان را دید. چند تایی برگ زرد خشک شده تو پیاده رو دور هم می چرخیدند و می نشستند. و دوباره با باد بلند می شدند. مردی که از بقالی بیرون آمد با یک دست دسته سطل ماست را گرفته بود و دست دیکرش را محکم توی جیب پالتوی خاکستری اش فشار می داد.  از کنار پنجره بلند شد و رفت نشست جای او که هنوز گرم بود.  از او فقط  رژ لبش روی  لب استکان مانده بود. استکان را برداشت. بو کرد. بوی عطر این جمله او را در گوشش زنگاند که :" ای کاش ما زودتر همدیگر رو می شناختیم"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر