۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

حلقه ها

قاشق و چنگال را ول داد وسط بشقاب. چند تا دانه برنج پرت شدند روی میز. لقمه را سریع در دهانش چرخاند و قورت داد. به او نگاه کرد و گفت : "می دونی چیه ؟! دیگه هیچی نگو... هیچی !"
و بلند شد رفت اتاق خواب و در را محکم بست.   
او همانطورکه لقمه ماسیده در دهانش را می جوید به حلقه چربی دور دانه های برنج  روی میز نگاه می کرد. حلقه هایی که بزرگتر می شدند.

۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه

مخمصه

دوتا زونکن را برداشتم نشستم پشت میزش. کافی بود برگه های تراز سالیانه را پیدا کنم. صدای باز شدن در ساختمان آمد. آبدارچی برگشته بود. سریع در کمد را قفل کردم. یکی از کلیدها را جای همیشگی گذاشتم و زونکن ها را زدم زیر بغلم و پله ها را دو تا یکی کردم تا زودتر از آبدارچی داخل دفتر بروم. نوک پنجه می دویدم. در را باز کردم و دویدم رفتم پشت میزم. زونکن ها را زیر میز جا دادم. از پنجره پارتیشن دیدم که در دفتر باز شد اما آبدارچی نبود. خودش بود.

۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

ظرفیت

ساعت هشت وچهل و پنج دقیقه شب بود و چشمها سرخ .
تو اتاق جلسه جلوی هر کس یکی دو تا فنجان چایی و قهوه نصفه بود. یکی داشت پوست پرتقال را با کارد توی بشقابش ریز ریز می کرد. دیگری زیر چشمی اس ام اس هایش را می خواند.  مدیر تحقیقات خطاب به مدیر عامل گفت : ببینید این همون پروژه ای که شما از من خواستین انجام بدم ... حالا نمی دونم چرا نظرتون عوض شده !
مدیر عامل گفت : این اصلآ اون چیزی که من می خواستم نیست. اصلآ تو جلسه قبلی توافق همه روی یه همچین چیزی نبود. تو صورت جلسه میشه دید...
مدیر تحقیقات سرش را انداخت پایین. نفس عمیقی کشید و گفت : راستش دیگه خسته شدم اینقدر همه ازم ایراد می گیرن.
مدیر عامل گفت : تو مشکلت اینه که خودتو مساویه نتیجه کارت می دونی. ببین!  کسی از تو ایراد  نمی گیره. ...
بعد مکثی کرد و ادامه داد : ببین کسی امروز اگه به من بگه این پیرهنم قشنگ نیست از من ایراد نگرفته. از چیزی ایراد گرفته که می تونم فردا عوضش کنم.

مدیر تحقیقات یک آب معدنی باز کرد و یک ضرب تا ته سر کشید. 

۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

من برم

گفتم: آفرین عزیزم. یک قاشق دیگه ...
سرش را چرخاند آنور و گفت : اذیتم نکن دیگه....اه
گفتم: باید جون بگیری قربونت برم
سرش را همانور نگه داشت و هیچی نگفت.
گفتم : خیله خب. قبول. غذا بسه....بعد با خنده گفتم :اما فرنی کی می خوری یک قاشق کوچولو!
سرش را برگرداند به سمت من و گفت : می خورم.
هنوز اخم کرده بود وقتی یک قاشق چایخوری فرنی گذاشتم دهانش. آن را که قورت داد داشتم از گوشه فرنی توی کاسه کمی دیگر برمی داشتم که دیدم خیره شده به من و لبخند می زند. قاشق را تکیه دادم توی کاسه و دولا شدم سرش را بوسیدم و گفتم : قربونت برم.
گفت : من برم!

۱۳۹۰ خرداد ۱, یکشنبه

آرامش در پیاده رو

همانطور که داشت با سه چرخه اش تو حیاط ویراژ می داد زنبور گاوی را دید که از روی برگ های  بوته رز بزرگ وسط باغچه پرید بیرون. چرخی دور گیلاس های نرسیده درخت کنار حوض زد و افتاد وسط حیاط.  زنبورنمی توانست خوب بال بزند و هر بارفقط باندازه یکی دو موزائیک جلوتر می رفت. او رکاب زد و دنبالش رفت. چند تا پا که زد به نزدیک پله تراس رسید. ایستاد عرقش را با دستش پاک کرد. جیش داشت. صدای مادرش را شنید که بلند می گفت : "برو ...برو کار هر روزته"
بعد صدای پدرش را که جواب  داد :" صد بار گفتم من عصرام مال خودمه. دو سه تا مردیم می ریم یه پیکی می زنیم و بر می گردیم. خوبه خودت همشون را می شناسی...اصلا یکی شون که فامیله"
مادر گفت :" چه امامزاده هایی ! ببین برو فقط آسمون ریسمون نباف. امروز هم مثل بقیه عصرا ...برو خداحافظ! "
ناگهان پشت گردنش گرم شد. سوزشی شدید. نمی دانست چکار کند. جیغی زد و آمد از روی سه چرخه پیاده شود که پایش به رکاب گیر کرد و خورد زمین. همانطور که  روی زمین بود و گریه می کرد دید که زنبور قدری آنورتر بی جان افتاده است. بابا همانطور که یک قاچ هندوانه دستش بود پرید تو تراس. قاچ را پرت کرد. پله ها را چند تا یکی کرد تا به او رسید و با یک حرکت از روی زمین بلندش کرد و در آغوش گرفت. مادرش هم داشت پا برهنه از پله ها می آمدپایین . پشت سر هم داد می زد : " چی شده؟ چی شده ؟ "
مثل همیشه همینکه بوی ادکلن بابا بهش خورد آرام شد.
                                                ---------
 چشمهایش را باز کرد. زنش داشت صدایش می کرد:" عزیزم چرا چشمهاتو بستی ؟ پیاد رو شلوغه می خوری به بقیه"
گفت :" ببخشید" و برگشت مسیر بو را دنبال کرد. از پشت پیرمردی بود با عصا و کت و شلوار که به آرامی قدم می زد.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

توهم

 از تلگراف محمد علی شاه قاجار به تبریز پس از به توپ بستن مجلس مشروطه :
" با کمال قدرت فتح کردم. مفسدین را تمام گرفتار کرده. سید عبدالله( بهبهانی ) را به کربلا فرستادم. سید محمد ( طباطبایی) را به خراسان. ملک المتکلمین و میرزا جهانگیر را سیاست کردم. مفسدین تمامآ محبوس. شما هم با کمال قدرت مشغول دفع فاسدین باشید و از من هر نوع تقویت بخواهید حاضرم. ..."
 چندی بعد با با تصرف پایتخت توسط سرداران مشروطه محمد علی شاه به روسیه گریخت.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه

به به *

* روز جهانی بزرگداشت خیام

قصه تکراری

- بهار نارنج
- گل نرگس
- رز قرمز
- بوی درخت عرعر
- اقاقیا
- چمن
- خرزهره
- درخت کاج
- چنار
و 

- گلایل سفید ! 

فاصله ها

گفت : خیلی بد با هاش حرف زدی
گفتم : می دونم ولی لازمه
گفت : تو مگه کی هستی که تشخیص می دی با مردم چطور صحبت کنی
گفتم : من همونی هستم که اگه فاصله هامو با آدمها تنظیم نکنم بعضی هاشون از روم رد می شن و دیگه کسی نمی مونه که باهاشون بد یا خوب حرف بزنه
گفت : بهرحال عین عوضی ها رفتار کردی
گفتم : بهرحال مرسی

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سه‌شنبه

ژست

گفت :  ببینین این یک مسئله سلیقه ای نیست. باید یک منطقی پشتش باشه. صحبت  کلی پوله. باید همه نظر بدن ببینیم بهترین نتیجه چیه
یکی گفت : من اصلا موافق نیستم با این کار. این یه مسئله مهم و کارشناسیه. نمیشه در موردش رآی گیری کرد.
او گفت : حالا می کنیم میبینی میشه

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه

آسانسورسواری آخر یک استاد

از طبقه چهارم هم گذشته بود وقتی جمله آخر تارا یادش آمد که گقته بود :" استاد! شما تو این نقاشی هم مثل همه کارای دیگه تون تنهایی رو ترسیم کردین. نه ؟" آمد در دل جواب بدهد که با پشت سر آمد روی سنگفرش پیاد رو  و از همانجا هم جمجمه اش ترکید . در سه چهار ثانیه ای که بدن له و لورده اش تشنج داشت صدای نا مفهمومی در آورد. این صدا وقتی دوباره به لب پنجره هفتم رسید مفهوم شد که می گفت:" پس تو چیکاره بودی اینجا آخه ... دیگه به چه زبونی باید می گفتم که ...." سرعت حرکت به سمت بالا زیاد بود و تارا کلمه آخر را (هم ) نفهمید که گفت :
"...می فهمیدی .... !"
  

خود شناسی روی گاز

همین چند وقت پیش یکی از دوستها گفت آشپزی به او آرامش می دهد...زدم زیر خنده.  حالا می فهمم به ریش خودم خندیدم. 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

روزت مبارک

عجب چیزی گفتی حکیم جان :

درختی که تلخ است وی را سرشت
 گرش برنشانی به باغ بهشت
 ور از جوی خلدش به هنگام آب
 به بیخ،  انگبین ریزی و شهد ناب
 سرانجام گوهر به کار آورد
 همان میوهٔ تلخ بار آورد

مصائب غیر شیرین

نگاهی در آینه  میز توالت اتاقش انداخت. خودش هم می دانست زیباست. بدش نیامد کمی بیشتر خودش را دید بزند. فر موهایش را دوست داشت. یک ور یقه تاپش را تا سر شانه کج کرد. کلاهش را به سر گذاشت. یکی دو بار اینور و آنور کرد خودش را جلوی آینه.  یاد حرف همکارش افتاد که صبح گفته بود :" گور پدر همه مردا هم کرده ...غصه نخوری ها ...یکی از یکی بی لیاقت ترن..." همان موقع خواهرش آمد اتاق و گفت :" امشب تولد منه ها قیاقه بگیری با خودم طرفی ...بیا می خوام خیر سرم کیکم رو فوت کنم " همانطور که داشت از اتاق خارج می شد گفت :" از سرش هم زیاد بودی تو !"
کلاهش را پرت کرد روی تخت و بدو بدو رفت پیش بقیه.  روی سرامیک راهرو پاشته بلندهایش صدا می داد، تق تق ..تق تق.

آشتی

از محبت خارها گل می شود در حوزه هنر !

ای بابا

بدین گیتیت در نکوهش بود
بروز شمارت پژوهش بود

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

بالاخره

صدای اس ام اس آمد. نوشته بود :" بالاخره شد. وقتشه ! برو بیرون" از خانه زدم بیرون. آسمان خاکستری رنگ بود و لایه ای از خاکسترهمه جا نشسته بود. درختهای کوچه برگ نداشتند. دو تا گربه زیر چرخ ماشین همسایه کز کرده بودند. یکی شان مرا دید آمد بیرون. خودش را تکاند. کلی خاکستر ازش بلند شد. رفت به سمت سطل آشغال کوچه که یکوری برگشته بود روی زمین. روی آب چرب بو داری که از ته سطل روی آسفالت کوچه سر خورده بود چند تا غلت زد. خاکسترها بیشتر به پشمهایش چسبیدند. صدای پنجره خانه آمد که بسته شد و نگاه که کردم دیدم پرده پشتش هم سریع کشیده شد. چراغ اتاق هم خاموش شد.
باد ملسی می آمد. زیپ ژاکتم را کشیدم بالا. ساعتم را نگاه کردم. عقب بود. ساعت موبایلم را دیدم . جلو بود. از کوچه که آمدم بیرون دیدم  چهار چرخ ماشین هایی که پارک شده بودند همه بی باد بودند. از دور معلوم بود که سر کوچه شلوغ است. یکی دو نفری هم از خانه ها آمدند بیرون و بدو رفتند به سرکوچه. من هم دویدم. سگ ولگردی که همیشه چرت می زد داشت دور خودش می چرخید. من را که دید دنبالم دوید. وحشت کردم و سریع تر دویدم . او هم سریعتر دوید. اما به من که رسید از کنارم رد شد. دیدم که رفت قاطی جمعیت سر کوچه. من هم رسیدم. همه کنار پارک محله ایستاده بودند. ساکت. بعضی آسمان خاکستری را نگاه می کردند. بعضی هم خیره شده بودند به تک درخت وسط  میدان  وسط پارک ... با برگ های قرمزش.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

انتظار

انیس الدوله هرچقدر خودش را باد می زد فایده نداشت .  پارچه لباس جدید برای مرداد تهران خیلی گرم بود اما قبله عالم انها را فقط برای او و یکی دیگر از سوگلی ها  از فرنگ آورده بود. دوست داشت آنها را بپوشد تا شب جلوی شاه احساس راحتی کند.
لم داده بود روی متکایش و داشت از پنج دری که چهار تاق باز بود حیاط اندرونی را می پایید و دانه های عرق را که از روی گردنش تا ناف سر می خوردند را شمرد. برای هر سه دانه یک جرعه از کاسه نقره اش آب سر می کشید. یخ توی کاسه هم دیگر بی رمق شده بود.
 یکی از فراش های اندرونی سینی  روی سر وارد حیاط شد و داد زد : " غذای انیس الدوله .... !"
او همانطور که لم داده بود به خواجه اش گفت :" آغا بهرام به این مرتیکه بگو یه بار دیگه غذامو دیر بیاره می دم از اون جایی که نداره آویزونش کنن ...."

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

بعدی خود زندگیه ؟!

- سیگار
- گوشت
- مرغ
- ماهی
- الکل
- زن
- کار
-......؟

لطف مداوم

داشتم هر چیزی را که ممکن بود در آن یک ماه و نیم به دردم بخورد می انداختم توی کیفم. یک بار دیگر نگاه کردم ببینم شارژر لپ تاپ را برداشته باشم. نمی خواستم دوباره برگردم چیزی بردارم . یکی از بچه گفت :" خب سفر قندهار که نمی ری ..اصلا سفر نمی ری ..خونه ای ! هر چی یادت رفت بگو برات بفرستیم." دیگری گفت :" بابا هیچ چی نبر ! برو فقط استراحت کن. سه ساله مرخصی نرفتی . به کار فکر نکن. ایمیلت رو هم چک نکن. فقط حال کن ... من اگه جات بودم ..... "
داخلی ام زنگ زد و با دست اشاره کردم که یعنی یک دقیقه جمله اش را نگه دارد. مسئول اداری بود :" رئیس کارت داره. برو اتاقش لطفآ " کوشی را که گذاشتم گفتم جمله اش را تمام کند ولی گفت که یادش رفته است دیگر.
در اتاق رئیس را که باز کردم گفت : " مرسی که آمدی" و من را به مهمانش معرفی کرد و دو تا تعریف هم ازم کرد و گفت :" ایشون آقای ایزدنیا هستن. تو شرکت قبلی تو تیم من بودن. خواهش کردم این یکی دو ماهی که نیستی کمک کنن کارات رو زمین نمونه... میشه لطفآ کارها رو بهش منتقل کنی !"

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۶, جمعه

پیرهن شش جیب

گفتم : من تغییراتمو کردم. نتیجه اش هم تو اینترنت موجوده
گفت : چی رو می گی ؟ اینکه فیس بوکتو بستی ؟
گفتم : بهر حال ! لازم باشه پیرهن شش جیب پاره پاره هم می پوشم
گفت : پیرهن شش جیب یا شلوار؟
گفتم : ممکنه این موقع شب تو اون پیاده رو بین شمشادها نگهبان بهت گیر بده
گفت : آهان ! 

نبض مغز


از حمام که آمدم بیرون جوری ایستاده بود که معلوم بود سوسک دیده.به من نگاه کرد. من نگاه عصبانی کردم. خودش گبه را کنار زد . زیرش را نگاه کرد. پایش را جایی زیرگبه کوبید روی زمین. چیزی مثل باد رفت سمت اتاق. من داد زدم :" خب بگو من خودم بیام ...اااااه" رفتم سمت راهرو. هر چه چراغها را می زدم روشن نمی شد. صدایی از اتاق خواب می آمد. رفتم دیدم از دیوار پشت کتابخانه صدای یک موتور قوی می آمد. مثل پمپ یک موتورخانه. .ولی انگار دنده هم عوض می کرد. برگشتم تو راهرو صدایش زدم او هم بیاید گوش کند. دیدم صدای ناله اش می آید. برگشتم دیدم که او نیست. اما صدای ناله ای به من نزدیک می شد. صدایش که نزدیک می شد فضای زردی را هم دیدم که می آید. از کنارم که رد شد دنبالش رفتم. من هم ناله می کردم. از همانجا پریدم تا خودم را داخل حجم زردش بیندازم. پروازم با فرود با سر و دماغ به دیوار بالای تخت تمام شد.... مغزم نبض می زد.


۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه

به یاد شهرام


هر بار که چرخهای عقب در دست انداز می افتاد شیر داخل دبه لمبر می داد و شره می کرد بیرون. موقع راه افتادن به بی بی نیره گفته بود که دبه را پر نکند اما او کار خودش را کرده بود.  رد شیر روی پهن های تازه افتاده از الاغ بخار می کرد. هوای ملس پاییزی به صورت ساعد می خورد و او را که در سربالایی قبلی حسابی عرق کرده بود خنک می کرد. سا عد داشت به این فکر می کرد که چقدر به بی بی نیره بدهکار است. به این هم فکر کرد که چند بار دیگر باید شیر بخرد. دو هفته پیش که مادرش را برده بود شهر، دکتر گفته بود وضع ریه اش خوب نیست و باید هر روز شیر تازه بخورد.
به کوچه باغ که رسید دوچرخه اش را زد کنار. پیاده شد . چمباتمه زد کنار دیوار کاهگلی.  پاکت سیگارش را در آورد . سیگاری آتش زد و به لبه دیوار کاهگلی باغ نگاه می کرد . پاییز سرد همه برگ های درخت  را ریخته بود و سایه آن روی لبه دیوار معنی دار شده بود. پک محکمی به سیگارش زد و به کیسه نایلونی که بی بی نیره زیر در دبه بسته بود نگاه می کرد که غرق در شیر بود.

گچ

بابا تو یک لحظه سرش گیج رفت و توی باغچه زیر راه پله. . .
خون از سرش اومد و مج دستش شد اندازه یه بالش. دکتر عکس رو دید و گفت عمل می خواد. دکتر دیگه دید و گفت قبلی گه زیادی خورده . گچ درسته.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

چمبانمه

مطب دکتر بود یا بیمارستان نمی دانم.،ولی خیلی شلوغ بود ! بیمارانی روی تخت هایشان که وسط سالن انتظار به شکل ماتریسی چیده شده بود خوابیده بودند. از دیس فلزی غذایشان که روی شکمشان بود بخار بلند می شد. دو سه تایی از آنها جثه های کوچکی داشتند و دمرو چمبانمه زده بودند داخل دیس کنار چیزی شبیه به ماکارونی. یکی از آنها پیرزنی کوتوله بود با موهای سفید بلند که روی جثه کوچکش ریخته بود. پوست گرده اش سوخته بود. از پوستش و ماکارونی کنارش بخار بلند می شد. صدای دکتر را شنیدم که از اتاقی می آمد.  رفتم داخل  اتاق دیدم زانوی بیماری را با یک دست گرفته با دست دیگرساق پایش را به جهات مختلف می پیچاند. بیمار بدون حرکت به سقف نگاه می کرد. صدای ناله از سالن آمد. برگشنم دیدم پیرزن چمبانمه زده ناله می کند. تارها مویش با کنار ریخته  و با رشته های ماکارونی بهم تابیدم یود. . .  

خود خود من !

آره میدونم! می خوای بگی من دیوانه ام که تو عروسی هم یاد عزا می افتم. . . خودم هم از پست قبلی ام خنده ام گرفت ولی ...این خود خود منم !

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه

به یاد جای خالی دیانا در عروسی

بار قبلی که التون جان در کلیسای وست مینیستر حضور داشت . .

خوش به حال آسمون !

اوون موقع که بعضی ها نا امید شده بودند و گریه می کردند من باهاشون دعوا می کردم که امیدوار باشند. آخرسر که همه با همه گریه می کردند و خودشونو می زدند داشتم جمع و جورشون می کردم. چرا هیچکس به من وقت گریه نداد ؟ بغضم سنگی شده که نمی شکند به این راحتی . . .خوش به حال آسمون که همین الان بغضش را رها کرد ...

دوزخ

آتش و هیزم و ذغال نبود
اخگری بهر اشتعال نبود
هیچکس آنشی نمی افروخت
زآتش خویش هر کسی می سوخت