۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

صحنه قتل

 از خونی که اطراف پیکرش روی  سرامیک ریخته بود فکر کردم کارش تمام شده ولی پاهایش به آرامی تکان خوردند.  رفتم بالای سرش و با انبردست ضربه محکم دیگری به جمجمه اش زدم.  پاهایش از حرکت ایستادند. با پایم هلش دادم و کمی جلوتر پرتش کردم. خونی که از سرش آمده بود هم روی سرامیک کش آمد و ردی انداخت. دستمالی آوردم . خون کثیف تیره اش را از روی سرامیک پاک کردم. رد خون را هم همینطور. از سرش گرفتم و بلندش کردم. قبل از اینکه از پنجره بیرون بیاندازمش یکی از شاخک هایش تکان بی رمقی خورد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر