۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

کفش های لنگه به لنگه دنیا

همانطور که از پنجره کوچه را می دید گفت: "مامان! نمی شد حالا به صد و ده زنگ نمی زدی ؟!"
مادر از  آشپزخانه در حالی که ماکارونی ها را از قابلمه توی آبکش می ریخت بلند گفت:" چی می گی مادر ؟! نمی شنوم"
دختر از جلوی پنجره آمد کنار رفت سیب سبزی را از توی سبد کانتر آشپزخانه برداشت و  گاز زد. همانطور که مجله روی کانتر را ورق می زد با دهن پر  گفت :"  می گم یه جورایی دلم براش سوخت. کاشکی زنگ نمی زدیم پلیس..."
مادر آبکش را توی سینک می چرخاند. سرش را عقب گرفته بود که بخار به صورتش نخورد. گفت :" یه دقیقه صب کن"
بعد دو سه تکه نان لواش را ته قابلمه گذاشت که توی روغن جلز ولز کرد. ماکارونی ها را از توی آبکش ریخت توی قابلمه . دمکنی را گذاشت روی آن که دختر آمد و یک دستش سیب گاز زده بود و با دست دیگر از کنار گاز، شعله پخش کن را برداشت. مادر هم  قابلمه را از دسته هایش گرفت و بلند کرد تا دختر آنرا زیرش بگذارد. بعد گفت:" ببین مادر جون! ما تو این محل آبرو داریم. منم نمی خواستم بدیمش دست مامور ولی دیگه شورش رو در آورد"   بعد لیوان دسته داری برداشت و از قوری روی گاز چایی ریخت و گفت:" بریزم برات؟" دختر گفت :" نه" مادر قند بزرگی از توی قندان روی کانتر برداشت گذاشت دهانش و رفت و چای به دست ایستاد جلوی پنجره. جرعه ای چای داغ سر کشید که دهانش سوخت. همانطور که قند خیس خورده را توی دهانش می جوید و گفت :" خودت می دونی که من این رو صد مرتبه بهتر از اون پسره قبول دارم. بابا این آدم حسابیه..این کاراش هم از سر دوست داشتن زیادیه... ولی خب ..."
دختر موبایلش زنگ خورد. اسم را که روی صفحه موبایل دید سریع رفت اتاقش و نشنید که مادرش  آهی کشید. مادر از جلوی پنجره آمد کنار و رفت وسط اتاق که صدای بلند دختر را شنید. نزدیک تر به راهروی اتاق خواب ها شد و گوش هایش را تیز کرد و  صدای جر و بحث دخترش  که با موبایل حرف می زد را شنید. سری تکان داد و گفت:"همه چیزای این دنیا بر عکسه"..
صدای زنگ اف اف آمد.  دختر که جلوی دهنی موبایل را گرفته بود آمد به هال و پرسید :" کیه مامان؟"
مادر که صفحه آیفون تصویری را می دید گفت:" آقای تهرانچیه...غلط نکنم اومده وساطت که شکایتمون رو پس بگیریم"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر