۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

هدیه ای برای سکوت

هوا هنوز گرگ و میش بود که از بلوک زدم بیرون.  وقتی مسیر سنگفرش بین شمشادها  تمام شد و افتادم تو بلوار اصلی گوشهایم یخ کرد. مثل بقیه آنهایی که به سمت ایستگاه سرویس ها می رفتند سرم را توی یقه کاپشنم  فرو کردم. فایده نداشت. کلاه کاپشن را هم کشیدم سرم. پشم داخلش خیلی می چسبید.  سه نفر داشتند جلوتر از من راه می رفتند و هر از گاهی چیزهایی می گفتند. یکی شان را شناختم.  کارمند خدماتی بخش تدارکات بود.  قدم هایم را آهسته تر کردم. حوصله اش را کلآ نداشتم.  خیلی پرچانه بود. آن موفع صبح که اصلا حوصله اش را نداشتم.  همیشه وقتی حرف می زد دائم با دستش به آرنج آدم می زد و می پرسید:" گرفتی ؟"

هتوز به ایستگاه نرسیده دود گازوئیل  اتوبوس های روشن در حال گاز دادن ته حلقم را تلخ  کرد. اتوبوس ها پشت هم صف کشیده بودند و از جلو هر کدام که پر می شد راه می افتاد.  کنار صف اتوبوس ها هم صف پرسنل بود که بترتیب سوار می شدند. از آن سه نفر خوب عقب افتاده بودم و دیدم که سوار اتوبوس جلویی که داشت راه می افتاد شدند. دستهایم را توی جیب کاپشنم فشار می دادم. دست راستم ژتون های ناهار را لمس می کرد و دست چپم کلینکسی را. دستمال آنقدر توی جیب سابیده شده بود که کرکش در آمده بود. تکه کاغذی هم پیچیده بود دورش. خواستم کاغذ را در آورم که نفر عقبی گفت:" سلام وحید! چطوری ؟"  از صدایش شناختم. مهدی بود . هم طبقه ای مان بود در بلوک و در کارخانه هم  تا همین چند وقت پیش هر دو تو یک خط کار می کردیم. دست دادم و من هم احوالپرسی کردم و پرسیدم :" راضی هستی از بخش جدید ؟ "  همانطور که با صف قدری جلوتر رفتیم گفت :" خب من بچه هاشو  هنوز خوب نمی شناسم اما فکر کنم بد آدمایی نباشن....ولی خب از دست بوی رنگ راحت شدم. دیگه سینه ام جواب نمی داد"  همانطور که داشتیم سوار می شدیم جواب دادم :" آره وضع سینه ات افتضاح بود. خوب شد برات رفتی. از دست هر چی رنگ و تینر و فسفاته راحت شدی "
وقتی کنار هم نشستیم گفت: " راستی ! خانومت چطوره؟ بهتره؟"
پایین را نگاه می کردم وقتی جواب دادم:" همونطوره ! نه حرف می زنه ! نه تکون می خوره! مادرش از شهرستان اومده پیشمون...نگهداری می کنه ازش"
بلافاصله گفت:" دکترا چی می گن؟"
گفتم:" چی دارن بگن؟ ام اس دیگه"
گفت:" توکل بخدا"
از نگهبانی که رد شدیم دیدم بالاخره تابلوی فلزی مجتمع را دوباره رنگ کرده بودند.  " خانه های سازمانی " را به سیاه نوشته بودند که هنوز  به نظر خیس می آمد و  اسم کارخانه را به قرمز.
بالاخره دستم را از جیبم در آوردم. کاغذ و دستمال کلینکس  با هم آمدند بیرون.  دستمال را ول دادم کف اتوبوس و کاغذ را دیدم.  تکه کاغذی بود که از زمستان پارسال تو جیب مانده بود. روش نوشته بودم :" هفده دی کادو یادت نره"
سریع پرسیدم: "امروز چندم ماهه؟"
گفت:" شانزدهم...چطور؟"
گفتم " هیچی..همینطوری!"
و از پنجره به بیرون نگاه کردم.  توی خیابان بیرونی مجتمع از بالای دیوار و  نرده ها بلوکمان از دور  پیدا بود.  نگاهم سه طبقه رفت بالا و روی چراغ واحد چهارم از دست راست ایستاد.  اتو بوس جلو می رفت و چراغ با خود بلوک عقب می رفت. نم نم برف گرفت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر