۱۳۹۰ مرداد ۹, یکشنبه

سلام خانوم جون

سلام خانوم جون،
اول به خاله عذرا هم سلام می کنم که می دانم الان این نامه را برایتان می خواند. امیدوارم خوب باشید خاله جان و کسالت عمو عبدی هم مرتفع  شده باشد.

خانوم جون! همه ماجرا را شنیدم.  دیشب که با دختر دایی عذرا تلفنی صحبت می کردم جریان خواستگاری را برایم گفت.  گفت که احترام خانم قمر وزیر چه ها گفته. اینکه گفته :" مگر احمد به جز یک دست کت و شلوار چی داره که من دختر نارپرورده ام را بهش بدم "
خانوم جون، شنیدم خیلی غصه خوردین. دختر دایی گفت برگشتید مثل ابر بهار اشک ریختید. این نامه را دارم برایتان می فرستم که بگویم سر جدتان قسم ناراحتی نکنید. برای من مسئله تمام شده است. راستش از اولش هم آن باری که تهران بودیم و دختر دایی عذرا این ها آخر هفته ما را بردند با خودشان میگون ویلای خانواده قمر وزیر،  من دلم گواهی نمی داد. ولی رفتیم. من هم آمدم. خوب راستش از شیرین، دخترشان  خوشم آمد. به دل می نشست و شیرین بود. ولی خود احترام خانوم اصلا شیرین نبود. خیلی به مال دنیا می نازید.
حالا شما ناراحت شدید از حرفش ولی بینی و بین الله پر بیراه نگفته. ما لقمه هم نیستیم.  من میان قوم آنها وصله ناجورم.  گیرم خود شیرین دختر خوبی است. دختر دایی عذرا هم گفته وقتی احترام خانم آن کلفت ها را بار می کرده اشک در چشم شیرین لبریز بوده. ... اما خوب خودتان همیشه گفنید :" مادر را ببین و دختر را بگیر !"
خلاصه کنم و سرتان را درد نیاورم. مشمول الذنبه اید اگر دیگر برای این قائله مکدر باشید.

اگر از احوالات ما بخواهید ملالی نیست جز دوری شما. این روزها در هوای گرم ایذه خیلی از مایه های آبله در رفت و آمد و گرمای هوا خراب می شوند و مایه کوبی ها راتجدید می کنم. وقتی  بین مدرسه و سپاه بهداشت در حال آمد و شد هستم که هیچ ولی شبها جلوی پنکه زیمنس اهدایی شما خیلی فکر می کنم. 

معلمی را دوست دارم.  کارم دربهداشت را نیز. اما آیا این کار، کار من است؟ این زندگی، زندگی من است ؟  یادتان هست سال قبل پی ماجرای فیروزه دختر شیخ جابر را دیگر نگرفتم. پدرش به من محبت داشت. فیروزه را هم می خواستم ولی دیدم  پا گیر می شو. و دیگر زندگی ام تا آخر عمر همین خواهد بود. 

سرتان را درد نمی آورم. می خواهم برگردم اصفهان درس بخوانم برای ورود به دانشگاه.  امتحانات مدرسه ها که تمام شد می آیم.
راستی خانم جون اگر گذرت به خیاطی آلامد در شیخ بهایی افتاد به آقای ژرژیک سلام برسان بگو آن پارچه فاستونی انگلیسی که نمونه اش را برایم فرستاده از اهواز پیدا کردم یک تاقه برایش می آورم.
دیگر سرتان را دردنمی آورم. 
روی ماهتان را می بوسم.
خدا نگهدارتان.

قربانتان،
احمد رضا،
ایذه.
خرداد 1336

۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

صحنه قتل

 از خونی که اطراف پیکرش روی  سرامیک ریخته بود فکر کردم کارش تمام شده ولی پاهایش به آرامی تکان خوردند.  رفتم بالای سرش و با انبردست ضربه محکم دیگری به جمجمه اش زدم.  پاهایش از حرکت ایستادند. با پایم هلش دادم و کمی جلوتر پرتش کردم. خونی که از سرش آمده بود هم روی سرامیک کش آمد و ردی انداخت. دستمالی آوردم . خون کثیف تیره اش را از روی سرامیک پاک کردم. رد خون را هم همینطور. از سرش گرفتم و بلندش کردم. قبل از اینکه از پنجره بیرون بیاندازمش یکی از شاخک هایش تکان بی رمقی خورد...

۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

مزخرف های رویایی

صورتش را که خاراند ته ریشش صدا داد. سرش را بالا کرد و لبخندی زد به خانم دکتر نگاه کرد. دکتر پرسید:" خب؟ منتظرم!"
او گفت:" فایده نداره. نه وقت شما را تلف کنم و نه وقت خودم رو" و نیم خیز شد.
دکتر گفت:" وقت من رو که بابتش پول میدی. وقت خودت رو هم اگه تلف می شه اصلا برای چی می آی؟"
او همانطور که چسبیده به مبل ایستاده بود گفت:" آخه شروع کنم به گفتن مزخزف پشت مزخرف می آد "
دکتر چیزی روی کاغذ جلویش نوشت و گفت : " نود درصد حرف همه مردم مزخرفاته فقط خودشون نمی دونن...تو جلوتری که خودت می دونی " و خندید.
او هم خندید و آرام دوباره نشست و با انگشت عینکش را روی بینی اش بالا داد و گفت:" خیلی خب! راجع به هر چی که مربوط به گذشتست فکر می کنم غمم می گیره. چه خاطرات خوب چه بد. هر دو تاش. وقتی مرورشون می کنم اشکم در می آد. "
دکتر پرسید:" جنس این غم چیه؟ یعنی اگه بخوای یک اسم روش بذاری چی می گی"
گفت" خب بهش می گن نوستالژی..." دکتر حرفش را قطع کرد که :" چی بهش می گن مهم نیست. تو چه اسمی روش میذاری؟"
دو دستش را روی دسته های صندلی فشار داد و گفت:" از دست دادن! نمی دونم از دست دادن چی ... انگار همیشه گذشته بهتر بوده. رویایی تر بوده و حالا دیگه نیست. " کمی مکث کرد . از پنجره درخت های خیابان ولیعصر را می دید ولی وزن خیرگی نگاه دکتر روی خودش را حس می کرد. ادامه داد:" فرصت! این چیزیه که تو همه گذشته از دست رفته. فرصت برای چی نمی دونم..."
بالا نگاه کرد تا ببیند دکتر چیزی می گوید یا نه. دید او دستش را زیر چانه اش گذاشته لبخند می زند و به او نگاه می کند و خودکارش روی برگ پرونده اش آماده حرکت بعدی است. او هم لبخند زد. دکتر گفت: با فرصت های الانت چی کار می کنی؟ فرصت های زمان حال"
سرش را پایین انداخت و نگاهی به سرامیک کف اتاق انداخت. با نگاهش مسیر طرح شطرنجی آنرا دنبال کرد تا به قرنیز دیوار کنار میز دکتر رسید و از آنجا رفت روی میز. فنجان چایی و بخاری که از رویش بالا می رفت تا جایی که بخار محو می شد. از آنجا نگاهش پرید روی آبی فیروزه ای روسری دکتر که هنوز به او خیره بود. او هم به دکتر خیره شد و گفت:" می ذارمشون کنار تا رویای شن که بعدآ با غمشون حال کنم!"

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

هدیه ای برای سکوت

هوا هنوز گرگ و میش بود که از بلوک زدم بیرون.  وقتی مسیر سنگفرش بین شمشادها  تمام شد و افتادم تو بلوار اصلی گوشهایم یخ کرد. مثل بقیه آنهایی که به سمت ایستگاه سرویس ها می رفتند سرم را توی یقه کاپشنم  فرو کردم. فایده نداشت. کلاه کاپشن را هم کشیدم سرم. پشم داخلش خیلی می چسبید.  سه نفر داشتند جلوتر از من راه می رفتند و هر از گاهی چیزهایی می گفتند. یکی شان را شناختم.  کارمند خدماتی بخش تدارکات بود.  قدم هایم را آهسته تر کردم. حوصله اش را کلآ نداشتم.  خیلی پرچانه بود. آن موفع صبح که اصلا حوصله اش را نداشتم.  همیشه وقتی حرف می زد دائم با دستش به آرنج آدم می زد و می پرسید:" گرفتی ؟"

هتوز به ایستگاه نرسیده دود گازوئیل  اتوبوس های روشن در حال گاز دادن ته حلقم را تلخ  کرد. اتوبوس ها پشت هم صف کشیده بودند و از جلو هر کدام که پر می شد راه می افتاد.  کنار صف اتوبوس ها هم صف پرسنل بود که بترتیب سوار می شدند. از آن سه نفر خوب عقب افتاده بودم و دیدم که سوار اتوبوس جلویی که داشت راه می افتاد شدند. دستهایم را توی جیب کاپشنم فشار می دادم. دست راستم ژتون های ناهار را لمس می کرد و دست چپم کلینکسی را. دستمال آنقدر توی جیب سابیده شده بود که کرکش در آمده بود. تکه کاغذی هم پیچیده بود دورش. خواستم کاغذ را در آورم که نفر عقبی گفت:" سلام وحید! چطوری ؟"  از صدایش شناختم. مهدی بود . هم طبقه ای مان بود در بلوک و در کارخانه هم  تا همین چند وقت پیش هر دو تو یک خط کار می کردیم. دست دادم و من هم احوالپرسی کردم و پرسیدم :" راضی هستی از بخش جدید ؟ "  همانطور که با صف قدری جلوتر رفتیم گفت :" خب من بچه هاشو  هنوز خوب نمی شناسم اما فکر کنم بد آدمایی نباشن....ولی خب از دست بوی رنگ راحت شدم. دیگه سینه ام جواب نمی داد"  همانطور که داشتیم سوار می شدیم جواب دادم :" آره وضع سینه ات افتضاح بود. خوب شد برات رفتی. از دست هر چی رنگ و تینر و فسفاته راحت شدی "
وقتی کنار هم نشستیم گفت: " راستی ! خانومت چطوره؟ بهتره؟"
پایین را نگاه می کردم وقتی جواب دادم:" همونطوره ! نه حرف می زنه ! نه تکون می خوره! مادرش از شهرستان اومده پیشمون...نگهداری می کنه ازش"
بلافاصله گفت:" دکترا چی می گن؟"
گفتم:" چی دارن بگن؟ ام اس دیگه"
گفت:" توکل بخدا"
از نگهبانی که رد شدیم دیدم بالاخره تابلوی فلزی مجتمع را دوباره رنگ کرده بودند.  " خانه های سازمانی " را به سیاه نوشته بودند که هنوز  به نظر خیس می آمد و  اسم کارخانه را به قرمز.
بالاخره دستم را از جیبم در آوردم. کاغذ و دستمال کلینکس  با هم آمدند بیرون.  دستمال را ول دادم کف اتوبوس و کاغذ را دیدم.  تکه کاغذی بود که از زمستان پارسال تو جیب مانده بود. روش نوشته بودم :" هفده دی کادو یادت نره"
سریع پرسیدم: "امروز چندم ماهه؟"
گفت:" شانزدهم...چطور؟"
گفتم " هیچی..همینطوری!"
و از پنجره به بیرون نگاه کردم.  توی خیابان بیرونی مجتمع از بالای دیوار و  نرده ها بلوکمان از دور  پیدا بود.  نگاهم سه طبقه رفت بالا و روی چراغ واحد چهارم از دست راست ایستاد.  اتو بوس جلو می رفت و چراغ با خود بلوک عقب می رفت. نم نم برف گرفت.

۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

کفش های لنگه به لنگه دنیا

همانطور که از پنجره کوچه را می دید گفت: "مامان! نمی شد حالا به صد و ده زنگ نمی زدی ؟!"
مادر از  آشپزخانه در حالی که ماکارونی ها را از قابلمه توی آبکش می ریخت بلند گفت:" چی می گی مادر ؟! نمی شنوم"
دختر از جلوی پنجره آمد کنار رفت سیب سبزی را از توی سبد کانتر آشپزخانه برداشت و  گاز زد. همانطور که مجله روی کانتر را ورق می زد با دهن پر  گفت :"  می گم یه جورایی دلم براش سوخت. کاشکی زنگ نمی زدیم پلیس..."
مادر آبکش را توی سینک می چرخاند. سرش را عقب گرفته بود که بخار به صورتش نخورد. گفت :" یه دقیقه صب کن"
بعد دو سه تکه نان لواش را ته قابلمه گذاشت که توی روغن جلز ولز کرد. ماکارونی ها را از توی آبکش ریخت توی قابلمه . دمکنی را گذاشت روی آن که دختر آمد و یک دستش سیب گاز زده بود و با دست دیگر از کنار گاز، شعله پخش کن را برداشت. مادر هم  قابلمه را از دسته هایش گرفت و بلند کرد تا دختر آنرا زیرش بگذارد. بعد گفت:" ببین مادر جون! ما تو این محل آبرو داریم. منم نمی خواستم بدیمش دست مامور ولی دیگه شورش رو در آورد"   بعد لیوان دسته داری برداشت و از قوری روی گاز چایی ریخت و گفت:" بریزم برات؟" دختر گفت :" نه" مادر قند بزرگی از توی قندان روی کانتر برداشت گذاشت دهانش و رفت و چای به دست ایستاد جلوی پنجره. جرعه ای چای داغ سر کشید که دهانش سوخت. همانطور که قند خیس خورده را توی دهانش می جوید و گفت :" خودت می دونی که من این رو صد مرتبه بهتر از اون پسره قبول دارم. بابا این آدم حسابیه..این کاراش هم از سر دوست داشتن زیادیه... ولی خب ..."
دختر موبایلش زنگ خورد. اسم را که روی صفحه موبایل دید سریع رفت اتاقش و نشنید که مادرش  آهی کشید. مادر از جلوی پنجره آمد کنار و رفت وسط اتاق که صدای بلند دختر را شنید. نزدیک تر به راهروی اتاق خواب ها شد و گوش هایش را تیز کرد و  صدای جر و بحث دخترش  که با موبایل حرف می زد را شنید. سری تکان داد و گفت:"همه چیزای این دنیا بر عکسه"..
صدای زنگ اف اف آمد.  دختر که جلوی دهنی موبایل را گرفته بود آمد به هال و پرسید :" کیه مامان؟"
مادر که صفحه آیفون تصویری را می دید گفت:" آقای تهرانچیه...غلط نکنم اومده وساطت که شکایتمون رو پس بگیریم"

۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

نقطه. سر خط

وارد اتاق که شد سلام کرد و دکتر هم جواب داد و همانطور که برگه پرونده او را می خواند خیلی کش دار  گفت :" خب!!!" و بلافاصله ادامه داد:" اینبار آقای کهندل ما چطوره ؟"
او لبخند بی رمقی زد و گفت:" خدا رو شکر "
دکتر پرسید:"  داروهاتون خوردی؟ اوضاع چطوره ؟"
او جواب داد:" بله همه رو خوردم. فکر کنم خوبم"
دکتر گفت:" خوبه ! پس اون حالت پرخاشگری و عصبانیتو دیگه ندارین"
او گفت:" بله دیکه ندارم"
دکتر پرسید :" مشکل دیگه ای هم ندارین؟"
او همانطور که به کف اناق خیره شده بود گفت:" نه خیلی...فقط دلهره، بی انگیزگی و سستی، شبا خوب نمی خوابم.....آهان ضمنآ گاهی همینجوری با خودم حرف می زنم...البته داروها موثر بوده چون  با خودم که تنها هستم دیگه بلند بلند فحش های رکیک نمی دم... ولی حرف می زنم، خودم هم جواب می دم..." به بالا که نگاه کرد دید دکتر از بالای عینک دو دیدش به او خیره شده. دست و پاشو گم کرد و گفت : دکتر! اینا نشونه بدیه ؟!"
دکتر خیلی خونسرد گفت:" نه اصلا...." بعد سرش را انداخت پایین و شروع کرد به توشتن و گفت:" داروتونو عوض می کنم."