۱۳۹۰ تیر ۷, سه‌شنبه

لنگه کفش

دوباره به چپ غلت زد. پاهایش بیرون ماند. پتو را جابجا کرد. از همانجا درازکش نگاهی به ساعت رومیزی روی میز آینه کرد. عقربه های شب نما در تا ریکی مجض اتاق ساعت سه و ده دقیقه صبح را نشان می دادند. چشمهایس را بهم فشرد. کارهایی که فردا باید می کرد مثل فیلمی از جلوی چشمانش می گذشت. خواست خود را غرق آن تصاویر کند اما صدای راه افتادن موتور یخچال حواسش را پرت کرد. دوباره چرخید به راست. دستش از لبه تخت آوبزان مانده بود و انگشتانش سردی سرامیک کف اتاق را حس می کردند. چشمانش دیوار را دنبال کردند و رفتند بالا تا رسیدند به مرز دیوار و سقف. بلند شد نشست لب تخت. با پاهایش روی زمین ضرب گرفته بود. احساس کرد چیزی پشت گردنش راه می رود. با دست پشت گردنش را سریع دست کشید. چیزی نبود. رو فرشی هایش را پایش کرد و راه افتاد. پیچید تو آشپزخانه. لیوان آبی سر کشید و  پایش را محکم روی سوسکی کوبید که کف آشپزخانه رژه می رفت. تکه روزنامه ای آورد. سوسک را برداشت انداخت سطل و با دستمالی کف روفرشی و زمین را پاک کرد. رفت که چراغ دیواری هال را خاموش کند. آن شب بار سوم بود که آنرا خاموش می کرد. نگاهش به کفشش که دم در ورودی روی زمین بود افتاد. لنگه بود. جفتش نبود.  توی جاکفشی را  نگاه کرد.در را باز کرد بیرون را دید. هیچ جا نبود. کلید را از توی در درآورد. در را بست و رفت بیرون. از پله ها رفت پایین. روی نوک پنجه هایش راه می رفت. چهار طبقه را آرام رفت پایین اما طبقه بعدی سر پیچ پاگرد پایش به گلدان کوچکی گرفت و گلدان برگشت. صدای زیادی نداد. دولا شد خاک ها را با دستش به گلدات برگرداند.
به همکف که رسید هیچکس در نگهبانی نبود. هوای خیابان ملس بود و کف آن خیس. هنوز چند قطره ای باران می آمد. از کوچه آمد بیرون. پیچید توی خیابان. شروع کرد به دویدن. خنکی هوا ریه هایش را قلقلک می داد. گامهای راستش را بلندتر  بر می داشت.  دستهایش را هم در هوا می چرخاند و نفس عمیق صدا داری می کشید. به کوچه سر بالایی که رسید ایستاد. دولا شد و دستهایش را روی زانوهایش گذاشت. همانطور که سر بالایی را بالا می رفت کمرش را هم گرفته بود.کف پای چپش می سوخت. دستی به موهای ژولیده اش کشید و آن را مرتب کرد. زیرپوشش را توی شلوار گرمکنش کرد. به بالای سر بالایی که رسید رفت نشست کنار باغچه روبروی خانه سفید رنگ . روی زمین ولو شد. از کف پای چپش چند سنگ ریزه در آورد و خونی که آمده بود را پاک کرد. لنگه کفش را از زیر شمشاد ها در آورد و پای چپش کرد. نشسته نفس نفس می زد و به پنجره طبقه دوم خیره شده بود. نور قرمز کمرنگ چراغ خواب پرده سفید اتاق را صورتی کم رنگ کرده بود. عصر که آنجا بود پنجره بار بود. فقط همین یادش بود.  همانجا به پهلو دراز کشید و آرنجش را تکیه گاه سرش کرد و خیره شد به اتاق.
نور قرمزی از دور قطع و وصل می شد.  وقنی ماشین گشت پیچید توی کوچه خودش را ول داد توی سرازیری ولی چند متر جلوتر زد روی ترمز و دنده عقب گرفت. صدای راننده آمد که به دیگری می گفت :" جناب سروان ! این که باز اینحاست.. جیکارش کنیم؟"
 افسر پیاده شد و آمد بالای سرش و گفت :" آخه ما با تو چیکار کنیم؟ هان ؟ مگه تو همین عصر قول ندادی دیکه نیای اینحا بشینی ؟! "
او سرش را بالا کرد و با لبخند گفت :" پیداش کردم. لنگه کفشم اینجا بود"
اقسر برگشت به راننده ماشین گشت نگاهی کرد و هر دو خندیدند. بعد دوباره قیافه جدی گرفت و به او گفت :" بلند شو بریم. تو آدم نمی شی "   از بازوی او گرفت تا بلندش کند و گفت :" یادت رفته عصر چه قشقرقی به پا شد؟؟ اگه بزرگای محل وساطت نمی کردن که ازت شکایت می کردن بد بخت...پا شو بریم! پا شو ! "

او به بالا نگاه کرد و دستش را با علامت سکوت جلوی بینی اش آورد و گفت :" هیسسس ! بیدار می شه ها ! اگه بیدار شه من اینجا نباشم غصه می خوره... گناه داره ...."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر