وقتی یکی از جوانهای فامیل پلاک فلزی اسم را بالا گرفت ولوله ای شد جلوی غسالخانه. لا اله الا الله بلند شد و من انگار چرتم پاره شد. چشمانم که تازه ولرم شده بود را باز کردم. همه آنهایی که دورتر روی نیمکت ها یا لبه باغچه ها تشسته بودند هجوم آوردند. خواهرم با یکی از دخترهای فامیل هم زیر بغل مامان را گرفته بودند و آرام آرام می آوردندش. بابا از موی سفید ی که از زیر کلاه پشمی اش بیرون بود از دور پیدا بود آن جلوها. پسر عمه هایم دورش بودند. می خواستم من هم کاری یا کمکی کنم ولی نشد. مردهای فامیل زیر پبکر را گرفته بودند و داد می زدند. یکی دو نفری گریه می کردند و بقیه خیلی جدی لا اله الا الله فریاد می زدند. قاطی موج جمعیت تا محل نماز رفتم. یعنی باید می رفتم صف اول که دیر رسیدم و همان ردیف آخر ایستادم. از لای سوله ای سقف آفتاب کم رمقی گوش ها و نوک دماغ یخ زده ملت را نوازش می داد. کسی نمی شنید آن جلو چی تلاوت می شد. فقط می شد دید که شانه های بعضی ها می لرزید. همین که نماز تمام شد صف اول هیاهویی شد. صدا ی جیغ می آمد. از لای همه ویراژ دادم و خودم را رساندم جلو دیدم که مامان افتاده روی پیکر و جیغ می زند. بابا هم گوشه دیگر ساکت روی زمین نشسته و گریه می کند. هر طوری بود فک و فامیل جمع شان کردند و باز جوان ها پیکر به دوش و فریاد زنان به سمت آمبولانس رفتند. جستی زدم و من هم خودم را زیر آن جا دادم هر چند هیج وزنی روی شانه ام حس نمی کردم. آنقدر آنها بلند داد می زدند که صدای من در نمی آمد. به آمبولانس که زسیدیم فهمیدیم قطعه خیلی نزدیک است. عده ای همانطور پیاده دنبال ماشین راه افتادیم. من هم پشت شان. ملت با راه می رفتند و گرم صحبت بودند و نفهمیدند که من حرف هایشان را می شنوم هر چند چیز بادم نمانده بود وقتی رسیدیم سر قبر.
پیکر را از آمبولانس پیاده کردند و سه بار بالا پایینش کردند تا پسر عمه ام رفت داخل قبر تا با گورکن آنرا تحویل بگیرند. گرد و خاکی بلند شده بود. مامان و خواهرم که هر دو داشتند ضجه می زدند را دختر ها احاطه کرده بودند. دیدم او هم روی زمین ولو است. از عینک آفتابی اش شناختمش. گوشه ای نشسته بود و در آغوش مادرش گریه می کرد. روسری اش عقب رفته بود و موهای تازه رنگ شده اش توی نور آفناب روشن تر می نمود. رفتم به سمتش و نشستم جلویش. آنقدر گریه کرده بود که دیگر مثل سکسکه نفس نفس می زد. مادرش داشت اشکهایش را که با آب بینی اش قاطی شده بودند و از چانه اش می چکید روی مانتو اش را با دسنمالی پاک می کرد. کسی یک لیوانی یک بار مصرف آب آورد که قبل از من مادرش گرفت و لب آنرا به زور به لب او چسباند. من نوازشش کردم. اما سرش پایین بود و از حال رفته بود. مادرش هم توچهی به من نداشت. از همان جا که نشسته بودم دیدم که پلاک فلزی را که رویش اسم و شماره قطعه را با رنگ سفید نوشته بودند فرو کرده اند در کپه خاک بالای قبر. روی لبه حرف "ح" نشستم و سر خوردم تا "د" . از آنجا خواستم بپرم روی :"ر" که دستم نرسید و با سر افنادم روی آسفالت سرد یک خیابان. صورتم یک وری چسبیده بود به زمین و خون از بینی ام می ریخت و گرمی وچودم را به آسفالت پس می داد. کسی توی سرش می زد و از ماشینی جلوتر وسط خیابان ایستاده بود به سمت من می دوید.... چرتم گرفت. چشمانم ولرم شد ...
پیکر را از آمبولانس پیاده کردند و سه بار بالا پایینش کردند تا پسر عمه ام رفت داخل قبر تا با گورکن آنرا تحویل بگیرند. گرد و خاکی بلند شده بود. مامان و خواهرم که هر دو داشتند ضجه می زدند را دختر ها احاطه کرده بودند. دیدم او هم روی زمین ولو است. از عینک آفتابی اش شناختمش. گوشه ای نشسته بود و در آغوش مادرش گریه می کرد. روسری اش عقب رفته بود و موهای تازه رنگ شده اش توی نور آفناب روشن تر می نمود. رفتم به سمتش و نشستم جلویش. آنقدر گریه کرده بود که دیگر مثل سکسکه نفس نفس می زد. مادرش داشت اشکهایش را که با آب بینی اش قاطی شده بودند و از چانه اش می چکید روی مانتو اش را با دسنمالی پاک می کرد. کسی یک لیوانی یک بار مصرف آب آورد که قبل از من مادرش گرفت و لب آنرا به زور به لب او چسباند. من نوازشش کردم. اما سرش پایین بود و از حال رفته بود. مادرش هم توچهی به من نداشت. از همان جا که نشسته بودم دیدم که پلاک فلزی را که رویش اسم و شماره قطعه را با رنگ سفید نوشته بودند فرو کرده اند در کپه خاک بالای قبر. روی لبه حرف "ح" نشستم و سر خوردم تا "د" . از آنجا خواستم بپرم روی :"ر" که دستم نرسید و با سر افنادم روی آسفالت سرد یک خیابان. صورتم یک وری چسبیده بود به زمین و خون از بینی ام می ریخت و گرمی وچودم را به آسفالت پس می داد. کسی توی سرش می زد و از ماشینی جلوتر وسط خیابان ایستاده بود به سمت من می دوید.... چرتم گرفت. چشمانم ولرم شد ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر