دکتر نشسته بود لب تختش. صورتش را بین دستها مخفی کرده بود و هق هق می کرد. صدای کمپرسور یخچال آمد. اشکهایش را با ساعد پاک کرد. بلند شد چراغ اتاق را روشن کرد. رفت دستشویی جلوی آینه نگاهی به خود کرد. چشمهایش سرخ بود. سرش را گرفت زیر شیر آب. آب شره کرد از روی گردنش و رفت تا داخل زیر پوشش و سر خورد تا روی بر آمدگی شکمش.کمی آب در گوشش هم رفت. با همان صورت خیس رفت ایستاد جلوی کولر. بطری آب معدنی را از در یخچال برداشت و سر کشید. تا ته. رفت اتاق کار پشت میزش نشست. پدر و مادر در عکس خانوادگی به او نگاه می کردند و لبخند می زدند. برنامه کاری آن روزش هم روی میز بود. هفت صبح بیمارستان برای عمل. ده صبح کلاس درس در دانشگاه. عصر مطب تجریش.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر