قاشق و چنگال را ول داد وسط بشقاب. چند تا دانه برنج پرت شدند روی میز. لقمه را سریع در دهانش چرخاند و قورت داد. به او نگاه کرد و گفت : "می دونی چیه ؟! دیگه هیچی نگو... هیچی !"
و بلند شد رفت اتاق خواب و در را محکم بست.
او همانطورکه لقمه ماسیده در دهانش را می جوید به حلقه چربی دور دانه های برنج روی میز نگاه می کرد. حلقه هایی که بزرگتر می شدند.
و بلند شد رفت اتاق خواب و در را محکم بست.
او همانطورکه لقمه ماسیده در دهانش را می جوید به حلقه چربی دور دانه های برنج روی میز نگاه می کرد. حلقه هایی که بزرگتر می شدند.
حلقه هایی که در اون لحظه؛به حلقه دار! میموندند!
پاسخ دادنحذفحس خفگی تو وجودش جون گرفت...