۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه

خوش به حال آسمون !

اوون موقع که بعضی ها نا امید شده بودند و گریه می کردند من باهاشون دعوا می کردم که امیدوار باشند. آخرسر که همه با همه گریه می کردند و خودشونو می زدند داشتم جمع و جورشون می کردم. چرا هیچکس به من وقت گریه نداد ؟ بغضم سنگی شده که نمی شکند به این راحتی . . .خوش به حال آسمون که همین الان بغضش را رها کرد ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر