۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

من برم

گفتم: آفرین عزیزم. یک قاشق دیگه ...
سرش را چرخاند آنور و گفت : اذیتم نکن دیگه....اه
گفتم: باید جون بگیری قربونت برم
سرش را همانور نگه داشت و هیچی نگفت.
گفتم : خیله خب. قبول. غذا بسه....بعد با خنده گفتم :اما فرنی کی می خوری یک قاشق کوچولو!
سرش را برگرداند به سمت من و گفت : می خورم.
هنوز اخم کرده بود وقتی یک قاشق چایخوری فرنی گذاشتم دهانش. آن را که قورت داد داشتم از گوشه فرنی توی کاسه کمی دیگر برمی داشتم که دیدم خیره شده به من و لبخند می زند. قاشق را تکیه دادم توی کاسه و دولا شدم سرش را بوسیدم و گفتم : قربونت برم.
گفت : من برم!

۳ نظر:

  1. روز مادر مبارک
    روحشون شاد ...

    این عکس رو دیدم خیلی غصه خوردم، کاش بودن ...
    (می خوایی یعنی نمی خوام!!!)

    پاسخ دادنحذف
  2. نفرین بر مهمان ناخوانده ... نفرین بر سرطان..
    متاسفانه با جون و دل لمس میکنم این پست رو...
    بغض دارد ؛ درد دارد

    پاسخ دادنحذف
  3. یادش بخیر زمانی که تو برای من هواپیما قطار و ماشین میشدی تا ما یه قاشق بیشتر غذا بخوریم ولی هیچ وقت فکر نمیکردم که نوبت منم فرا میرسه که واسه تو هواپیما و قطار بشم تا یه لقمه بیشتر بخوری!اگر یک بار دیگر می زیستم سخن کمتر میگفتم و بیشتر پای حرفهای مادر می نشستم بی آنکه نگران گذر زمان باشم.
    وقتي در باران به خانه رسيدم،
    برادرم پرسيد چرا با خودت يك چتر نبردي.
    خواهرم نصيحت كرد چرا منتظر نماندي تا باران بند بيايد.
    ...پدر با عصبانيت هشدار داد وقتي سرما خوردي حالي‌ات مي‌شود.
    اما مادر، همان‌طور كه موهايم را خشك مي‌كرد گفت: اي باران احمق!
    نمي‌توانستي صبر كني تا بچه‌ام به خانه برسد؟

    روحشون شاد باشه همیشه ببخشید اگر طولانی شد

    پاسخ دادنحذف