۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

مصائب غیر شیرین

نگاهی در آینه  میز توالت اتاقش انداخت. خودش هم می دانست زیباست. بدش نیامد کمی بیشتر خودش را دید بزند. فر موهایش را دوست داشت. یک ور یقه تاپش را تا سر شانه کج کرد. کلاهش را به سر گذاشت. یکی دو بار اینور و آنور کرد خودش را جلوی آینه.  یاد حرف همکارش افتاد که صبح گفته بود :" گور پدر همه مردا هم کرده ...غصه نخوری ها ...یکی از یکی بی لیاقت ترن..." همان موقع خواهرش آمد اتاق و گفت :" امشب تولد منه ها قیاقه بگیری با خودم طرفی ...بیا می خوام خیر سرم کیکم رو فوت کنم " همانطور که داشت از اتاق خارج می شد گفت :" از سرش هم زیاد بودی تو !"
کلاهش را پرت کرد روی تخت و بدو بدو رفت پیش بقیه.  روی سرامیک راهرو پاشته بلندهایش صدا می داد، تق تق ..تق تق.

۱ نظر:

  1. دانستن اين كه فلانی برايت مناسب نيست، تغييری در احساست نسبت به او ايجاد نمی‌كند... دل است دیگر!! این راهیچکس درک نمیکند... نه مادری که پسرش عاشق زنی بایک طفل شش ساله شده... و نه حتی خواهر دخترکی که بغض دارد و به دروغ میگوید: رفته که رفته!...

    پاسخ دادنحذف