۱۳۹۰ خرداد ۱, یکشنبه

آرامش در پیاده رو

همانطور که داشت با سه چرخه اش تو حیاط ویراژ می داد زنبور گاوی را دید که از روی برگ های  بوته رز بزرگ وسط باغچه پرید بیرون. چرخی دور گیلاس های نرسیده درخت کنار حوض زد و افتاد وسط حیاط.  زنبورنمی توانست خوب بال بزند و هر بارفقط باندازه یکی دو موزائیک جلوتر می رفت. او رکاب زد و دنبالش رفت. چند تا پا که زد به نزدیک پله تراس رسید. ایستاد عرقش را با دستش پاک کرد. جیش داشت. صدای مادرش را شنید که بلند می گفت : "برو ...برو کار هر روزته"
بعد صدای پدرش را که جواب  داد :" صد بار گفتم من عصرام مال خودمه. دو سه تا مردیم می ریم یه پیکی می زنیم و بر می گردیم. خوبه خودت همشون را می شناسی...اصلا یکی شون که فامیله"
مادر گفت :" چه امامزاده هایی ! ببین برو فقط آسمون ریسمون نباف. امروز هم مثل بقیه عصرا ...برو خداحافظ! "
ناگهان پشت گردنش گرم شد. سوزشی شدید. نمی دانست چکار کند. جیغی زد و آمد از روی سه چرخه پیاده شود که پایش به رکاب گیر کرد و خورد زمین. همانطور که  روی زمین بود و گریه می کرد دید که زنبور قدری آنورتر بی جان افتاده است. بابا همانطور که یک قاچ هندوانه دستش بود پرید تو تراس. قاچ را پرت کرد. پله ها را چند تا یکی کرد تا به او رسید و با یک حرکت از روی زمین بلندش کرد و در آغوش گرفت. مادرش هم داشت پا برهنه از پله ها می آمدپایین . پشت سر هم داد می زد : " چی شده؟ چی شده ؟ "
مثل همیشه همینکه بوی ادکلن بابا بهش خورد آرام شد.
                                                ---------
 چشمهایش را باز کرد. زنش داشت صدایش می کرد:" عزیزم چرا چشمهاتو بستی ؟ پیاد رو شلوغه می خوری به بقیه"
گفت :" ببخشید" و برگشت مسیر بو را دنبال کرد. از پشت پیرمردی بود با عصا و کت و شلوار که به آرامی قدم می زد.

۱ نظر:

  1. خیلی زیبا بود آدمو میبره به دوران شیرین گذشته از این نوستالژی ها تو زندگی هممون هست که شما به قشنگی ترسیمش کردی

    پاسخ دادنحذف